فقر

 

فقر واقعاً چیه؟!! آیا خدای نکرده میشه ما هم در فقر باشیم؟ و از آن خبر نداشته باشیم!!

1)      می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟….بابا آب داد بابا نان داد!

2)      می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟….من می توانم بخوانم و بنویسم!

3)      می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟….من می توانم بدوم!

4)      و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است.کار از ریشه خراب است!

5)      فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت!

6)      فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه!  

7)      فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری ازشام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه!

8)      فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشورخودت رو ندونی! 

9)      فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی!

10)  فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی!

11)  فقر اینه که ماشین چهارصد میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی!

12)  فقر اینه که دم از دموکراسی بزنی ولی، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته!

13)  فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛ با توصیه به دیگران...! 

14)  فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی!  

15)  فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه!

16)  فقر اینه که به جای کمک به یه آدمی که نیازمند کمکه، موبایلت رودربیاری و ازش فیلم و عکس بگیری!

17)  فقر اینه که تمامیِ ابزار مدرنِ آشپزی توی آشپزخونه ات باشه ولی فقط نیمرو درست کردن بلد باشی!

18)  فقر اینه که در بیرون از خانه رفتار کُرنِشگر و ریا کار داشته باشیم و کوتاه بیاییم ولی سر همسایه، همسر و بچه ها داد بزنیم!

19)  فقر اینه که پشت سر افراد غایب، هر حرفی خواستیم بزنیم و لی در حضورش جرأتش نداشته باشیم!

20)  فقر اینه که با گذاشتن قول و قرار با دیگران، تعهد ایجاد می کنیم ولی مقید به عمل به آن نباشیم!

21)  فقر اینه که پشت هر حرفمون، قسم یادکنیم! ولی یاد نگرفته ایم که حرف راست قسم نیاز ندارد!

22)  فقر اینه که رابطه هامون با اطرافیان رو بخاطر حفظ منافع خودمان تنظیم می کنیم! و به حقوق دیگران کاری نداشته باشیم!

23)  فقر اینه که هنوز پوست پرتقال و نارنگی مصرفی در داخل ماشین رو از پنجره ماشین در حال حرکت به بیرون پرت می کنیم!

24)  فقر اینه که ته سیگارمون را بعد از زدن آخرین پُک، بدون توجه به خطراتش، با مهارت خاصی به زیر پای دیگران پرت می کنیم!

25)  فقر اینه که خودمان علاقه ای به مراعات خیلی از قواعد زندگی نداریم ولی از دیگران توقع داریم!

با این همه شاید هنوز ندانیم که چرا خودمان پیاده هستیم همه ماشین ها رو مقصر میدانیم و او نا رو به عدم رعایت مقررات متهم می کنیم ولی وقتی خودمان پشت فرمان هستیم همه افراد پیاده را مقصر می دانیم!

نوسانات قیمت ارز 19/5/90

 افزایش قیمت طلا در بازارهای جهانی و نوسان لحظه ای آن، قیمت طلا و انواع سکه در بازار داخلی هم افزایش یافت و سکه طرح قدیم ۴۸۵ هزار تومان و طرح جدید ۴۸۲ هزار تومان معامله شد. قیمت دلار و یورو هم افزایش مشابهی داشته است.

به گزارش مهر، بانک مرکزی امروز قیمت هر قطعه سکه تمام بهار آزادی طرح جدید را برای عرضه در شعب بانکی با احتساب مالیات بر ارزش افزوده ۴۷۴ هزار و ۲۴۰ تومان، نیم سکه را ۲۳۷ هزار و ۱۲۰ تومان و ربع سکه را ۱۳۳ هزار و ۱۲۰ تومان اعلام کرد.

دیروز این قیمتها به ترتیب ۴۵۴ هزار و ۴۸۰ تومان، ۲۲۶ هزار و ۷۲۰ تومان و ۱۲۴ هزار و ۸۰۰ تومان بودند، براین اساس قیمت انواع سکه بانکی در روز جاری نسبت به دیروز افزایش یافته است.

قیمت سکه در بازار آزاد هم با افزایش مواجه شد، به نحویکه قیمت سکه طرح قدیم ۴۸۵ هزار تومان، طرح جدید ۴۸۲ هزار تومان، نیم سکه ۲۴۱ هزار تومان، ربع سکه ۱۳۴ هزار تومان و سکه گرمی هم ۷۷ هزار تومان اعلام شد.

این نرخها دیروز به ترتیب ۴۹۵ هزار تومان، ۴۷۹ هزار تومان، ۲۳۹ هزار تومان، ۱۳۴ هزار تومان و ۷۸ هزار تومان بودند.

نرخ هر اونس طلا در بازارهای جهانی با روندی افزایشی در روز جاری هم اکنون به ۱۷۶۴دلار و هر گرم طلای زرد ۱۸ عیار هم در بازار داخلی ۴۹ هزار و ۴۰۰ تومان است.

افزایش قیمت دلار و یورو

بر اساس این گزارش، بانک مرکزی امروز چهارشنبه قیمت هر دلار بانکی را هم با کاهش اندکی ۱۰۵۶ تومان تعیین کرد، نرخ دلار در بازار آزاد اما روندی افزایشی را در پیش گرفت و از ۱۱۷۸ تومان دیروز با ۱۷ تومان افزایش به ۱۱۹۵ تومان رسید.

با وجود کاهش نرخ دلار توسط بانک مرکزی در روز جاری، نرخ دلار در بازار آزاد افزایش چشمگیری یافته است، همچنین با توجه به این روند هم اکنون اختلاف قیمت دلار آزاد و دولتی به ۱۳۹ تومان افزایش یافته است.

بانک مرکزی امروز قیمت یورو را افزایش داد ونرخ آن را از ۱۵۰۴ تومان دیروز به ۱۵۱۵ تومان بالا برد، در عین حال نرخ یورو در بازار آزاد هم از ۱۶۷۰ تومان دیروز به ۱۷۱۰ تومان افزایش یافته است.


یادگیری زبان جدید

خبرآنلاین:

 هیچ‌گاه برای یادگیری یک زبان دیگر دیر نیست. نتایج تحقیقات جدید نشان می‌دهد که تحت شرایط کنترل شده، افراد بزرگسال نسبت به کودکان موفقیت بیشتری در کسب مهارت زبانی جدید از خود نشان می‌دهند.


به گزارش نیوساینتیست، این باور گسترده وجود دارد که کودکان زیر 7 سال در یادگیری یک زبان جدید بهتر از دیگران هستند، زیرا مغز آنها در بازآرایی خود راحت‌تر عمل می‌کند. همچنین آنها از حافظه رویه‌ای یا تلویحی برای یادگیری استفاده می‌کنند، به این معنا که زبان جدید را بدون تفکر خودآگاهانه می‌آموزند. اما تصور می‌شد که بزرگسالان از حافظه مستقیم استفاده می‌کنند، و زبان جدید را با یادگیری فعالانه قوانین آن می‌آموزند.اما اکنون گروهی از زبان‌شناسان این مساله را مطرح کرده‌اند که این تفاوت ظاهری در یادگیری زبان، منعکس کننده طرز برخورد ما با خردسالان و بزرگسالان، و نه تفاوت‌های مغزی آنها است. سارا فرمن از دانشگاه اورشلیم می‌گوید: «اگر بزرگسالان دچار خطایی بشوند ما آن را اصلاح نمی‌کنیم، زیرا نمی‌خواهیم به آنها توهین کنیم.»فرمن و همکارش آوی کارنی، آزمایشی را طراحی کردند که در آن به کودکان 8 ساله، 12 ساله و بزرگسالان این شانس داده شد که یک قانون زبانی جدید را یاد بگیرند. به عنوان یک قانون ساختگی، یک فعل بسته به اینکه به یک شی جاندار یا بی‌جان اشاره می‌کرد، نحوه نوشتن و تلفظ متفاوتی داشت.این موضوع به شرکت‌کنندگان گفته نشد، اما از آنها خواسته شد که به تلفظ صحیح یک لیست از فعل-اسم گوش کنند و سپس فعل صحیح را برای کلمات دیگر به کار ببرند. محققان قبلا نشان داده بودند که کودکان 5 ساله در انجام این وظیفه بسیار ضعیف هستند و لذا نمی‌توان آنها را در این مطالعه شرکت داد. دو ماه بعد تمام شرکت‌کنندگان مورد آزمایش قرار گرفتند تا مشخص شود که چه چیزی را از این آموزش‌ها به خاطر می‌آورند.فرمن می‌گوید: «در تمام اندازه‌گیری‌ها، عملکرد بزرگسالان به طرز واضحی بهتر از دو گروه دیگر بود.» وقتی از شرکت‌کنندگان خواسته شد که قانون مذکور را برای کلمات جدید به کار ببرند، کودکان 8 ساله این کار را کاملا به صورت شانسی انجام می‌دادند، در حالی‌که میزان موفقیت کودکان 12 ساله و بزرگسالان بیش از 90 درصد بود. عملکرد گروه بزرگسالان حتی بهتر است و به گفته فرمن، آنها پتانسیل بالایی برای یادگیری تلویحات زبانی جدید دارند. بر خلاف گروه جوان‌تر، اغلب بزرگسالان و کودکان 12 ساله نحوه عملکرد قانون را درک کرده بودند و پس از هر بار امتحان، نتایج آنها بهتر می‌شد. به گفته فرمن، این مساله قاطعیت یادگیری تلویحی را نشان می‌داد.دیوید بردسانگ از دانشگاه تگزاس، نتایج به دست آمده را بسیار شگفت‌انگیز می‌خواند؛ خصوصا این یافته را که مهارت تلفظ کودکان نسبت به بزرگسالان در مرتبه پایین‌تری قرار دارد.اما رابرت دی‌کیسر از دانشگاه مریلند هشدار می‌دهد که آزمایش‌های ساختگی مانند این، لزوما قابل تعمیم به دنیای واقعی نیست. وی می‌گوید: «حتی اگر بزرگسالان در یادگیری تلویحی بهتر از کودکان عمل کنند، احتمال بیشتری وجود دارد که کودکان برای زبان‌آموزی از یادگیری تلویحی استفاده کنند.»

چرا برای ترک ها جوک مي سازيم؟


اولین چاپخانه در سال ۱۲۲۷ توسط شاهزاده عباس میرزا در تبریز تاسیس شد و ۱۲ سال بعد دومین چاپخانه در تهران تاسیس گردید.


برای اولین بار کتب خارجی در تبریز ترجمه گردید که از آن جمله عبارتند از: پطر کبیر،شارل دوازدهم،اسکندر کبیر،… .

اولین رمان ایران به نام((ستارگان فریب خورده- حکایت یوسف شاه سراج)) توسط میرزا فتحعلی آخوند زاده در تبریز به رشته تحریر در آمد.


اولین دایرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزی تبریزی نوشته شد.


اولین کتابخانه عمومی توسط میرزاحسن خان خازن لشگردر سال ۱۳۱۲ در تبریز تاسیس شد.


اولین سینمای ایران پس از پنج سال از اختراع جهانی آن(توسط برادرن لومیر) ، در تبریزبا نام سولّی(آفتاب) تاسیس گردید.

اولین نمایشنامه وتئاتر در تبریز به سال ۱۲۶۱ شکل گرفت.


اولین عکاسخانه توسط قاسم میرزا در تبریز راه اندازی شد.


اولین فوتبالیست شاغل در اروپا (بلژیک) به نام حسین صدقیانی از اهالی تبریز در سالهای ۱۳۰۹-۱۳۱۱ بهترین گل زن باشگاههای این کشور بود و در فینال جام باشگاههای بلژیک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرمانی تیم رویال شالروا اسپورتینگ کلوپ در مقابل تیم بروکسل گردید.


در زمینه پزشکی نخستین طبیب محصل فرنگ نخستین کتابهای پزشکی – نخستین آبله کوبی – نخستین دانشکده پرستاری مامائی – نخستین دندانهای مصنوعی – اولین عمل قلب باز – پیوند قلب برروی سگها و نخستین عمل پیوند کلیه توسط دکتر جواد هیات در سال ۱۳۴۷ در تبریز به انجام رسید.


اولین هوانورد ایرانی به نام کلنل محمد تقی خان پسیان از اهالی تبریز بود.


اولین کارخانه اسلحه و مهمات در شهر تبریز بنا نهاده شد.


اولین کارخانه چینی سازی در شهر تبریز ساخته شد.


اولین کارخانه تولید برق در این شهر و اولین خیابانی که در آن از چراغهای برقی استفاده شد خیابان چراغ گازی تبریز بود.

اولین ضرابخانه ماشینی و انتشار اسکناس از فعالیت های این شهر اولین ها بود.


اولین شهر ایران که صاحب تلفن شد تبریز بود.


اولین انجمن زنان در تبریز توسط صاحب سلطان خانم تشکیل گردید.


اولین بلدیه و نظمیه پلیس مردمی و شهرداری ایران متعلق به تبریز است.


اولین مهمانخانه توسط میرزا اسحق خان معززالدوله در تبریز پذیرای مهمان گردید.


اولین مدرسه کر و لال ها توسط جبارباغچه بان و اولین مدرسه نابینایان توسط یک میسیون آلمانی و اولین مدارس حرفه ای و بازرگانی توسط محمدعلی تربیت واولین کودکستان توسط ابوالقاسم فیوضات در تبریز بنا گذاشته شد.


اولین پایگاه لرزه نگاری در تبریز بنا گذاشته شد.

 

خندیدن یک نیایش است

اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،

به آرامشی عظیم دست می یابی!

کسی می تواند بخندد،

که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!

غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

یادت باشد!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند.

کمی موسیقی گوش کن ،بخند(حتی به اجبار)،آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی!بالاخره می گذرد،امتحان کن!

بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف!

جای تأسف است!ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم،ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم

با شادی خدا را و ضیافت زندگی را  تجلیل می کنیم

سرور و شادی،خدای درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلی می شود!

شادی ، یکی از راه های تقرب به درگاه خداوند است

 ضرر نمی کنی!از هم اکنون لبخند زدن را تجربه  کن

شاد باشید...

12 درس طلایی از بنیانگذار شرکت اپل :

شخصا  معتقد هستم که انسان های موفق شایستگی موفقیت را داشته اند و هیچگاه موفقیت تصادفی و شانسی حاصل نمی گردد . 

با مطالعه این مطلب به حقیقت امر پی می برید . ممکن است کمی طولانی به نظر برسد اما خواندنش خالی از لطف نیست کمی حوصله به خرج دهید ، متضرر نخواهید شد .

شاد باشید 

استیو جابز یکی از موفق ترین کارآفرین های نسل حاضر است. موفقیت او داستانی افسانه ای دارد. او پس از از 6 ماه از دانشگاه اخراج شد، و در کف اتاق دوستان خود می خوابید و بطری های خالی را جمع آوری می کرد و می فروخت تا ۵ سنت برای غذا بدست آورد. ولی او همه اینها را تحمل کرد تا اینکه بالاخره توانست شرکت اپل و همینطور شرکت انیمیشن پیکسار را بنا کند. در این مقاله می خواهیم نکته هایی که حاصل سالها تجربه است را از زبان این مدیر و کارآفرین موفق بیان کنیم. آنچه در این مقاله می بینید برای افرادی که می خواهند کسب و کار موفق و پر رونقی داشته بشند بسیار مفید خواهد بود.

آنچه را دوست دارید انجام دهید

عشق و علاقه واقعی خود را بشناسید. ببینید چه چیزی را دوست دارید عوض کنید یا چه چیزی را با شور و شوق می خواهید بسازید. تنها راه انجام کارهای بزرگ این است که عاشق کاری باشید که انجام می دهید.

متفاوت باشید، متفاوت فکر کنید

«دزد دریایی بودن بهتر از این است که به نیروی دریایی بپیوندید!» (منظور این است که در یک سیستم خشک انعطاف فکری خود را از دست می دهید.)

کار را با بیشترین کیفیت انجام دهید

در هر حرفه ای که هستید سعی کنید به بهترین شکل آن را انجام دهید. کمتر بخوابید. موفقیت تولید کننده موفقیت است. پس تشنه موفقیت باشید. بهترین افراد را با بیشترین علاقه استخدام کنید تا برترین باشید.

از آنالیز SWOT استفاده کنید

SWOT مخفف Strengths, Weakness, Opportunities and Threats به معنای تجزیه و تحلیل سازمان در شرایط قدرت و ضعف و شناسایی فرصت ها و تهدیدها برای آمادگی هر چه بیشتر است). به محض اینکه یک سازمان را بنیانگذاری می کنید یا در سازمانی مشغول به کار می شوید لیستی از قدرت ها و ضعف ها تهیه کنید و آن را روی کاغذ بیاورید. شک نکنید سیب های بد را از کمپانی بیرون بیندازید!

کارآفرین باشید

به اولین چیز بزرگی که در مرحله بعدی قرار دارد بنگرید. یک سری طرح و ایده آماده کنید که بوسیله آنها بتوانید به سرعت و قاطعیت عمل کنید و از این پنجره به دنیای جدیدتری پرواز کنید. بعضی مواقع اولین مرحله سخت ترین مرحله است. فقط عمل کنید. جرات داشته باشید از قلب خود الهام بگیرید.

کوچک شروع کنید، بزرگ فکر کنید

در آن واحد نگران همه چیز نباشید. برای شروع فقط تعداد کمی از کارهای ساده را انجام دهید.

بر روی محصول تمرکز کنید

مردم با کارایی شما درباره شما قضاوت می کنند. بنابراین روی محصول یا خروجی سیستم خود تمرکز کنید سعی کنید پیمانه ای برای کیفیت باشید. بعضی از افراد دیگر تحمل کیفیت پایین را ندارند. تبلیغ کنید. اگر محصول شما شناخته نشود فرصت فروخته شدن هم پیدا نخواهد کرد. به طراحی دقت کنید.
«ما دکمه های صفحه نمایش را آنقدر خوب ساخته ایم که گاهی هوس می کنید آن را لیس بزنید.» «(البته) طراحی فقط ظاهر یا احساسی که ایجاد می کند نیست، بلکه درباره کارایی هم هست.»

سعی کنید در بازار پیشرو باشید

تکنولوژی های اولیه ای را که در حرفه خود لازم دارید صاحب شوید و کنترل کنید. اگر تکنولوژی بهتری در دسترس است از آن استفاده کنید مهم نیست کس دیگری از آن استفاده می کند یا خیر. اولین باشید. و آن را تبدیل به یک استاندارد در صنعت خود نمایید.

جویای بازخورد باشید

درباره نتیجه کار یا محصول خود از افراد با سوابق و تجربیات متفاوت پرس و جو کنید. هر کدام از آنها یک چیز مفید به شما خواهند گفت. اگر شما در بالای زنجیره مدیریت باشید بعضی از افراد می ترسند پاسخ مناسب بدهند. در این هنگام می توانید نظرات دیگران را به صورت غیر حضوری دریافت کنید یا از افراد دیگر بخواهید این کار را برای شما انجام دهند. توجه خود را معطوف نظرات کسانی بکنید که از محصول شما استفاده می کنند. «نخست به مشتریان گوش دهید.»

نوآوری داشته باشید

نوآوری یک رهبر را از یک پیرو متمایز می کند. تفویض اختیار کنید. اجازه دهید افراد کارا ۵۰% از کارهای روزمره و روتین شما را انجام دهند تا بتوانید این زمان را روی طرح ها، کالاها و خدمات جدید صرف کنید. برای اینکه بدانید اشتباه نمی کنید هزاران چیز را رد کنید یا به عبارت دیگر باید روش های زیادی را امتحان کنید و بسیار سعی کنید.

روی یک اختراع اساسی یا نوآوری مهم تمرکز کنید. افرادی را استخدام کنید که می خواهند کاری بزرگ و جهانی انجام دهند. شما به یک فرهنگ تولیدی قوی احتیاج دارید حتی اگر از برترین تکنولوژی استفاده می کنید. سازمان های زیادی هستند که تعداد زیادی مهندس و افراد باهوش دارند. اما در نهایت آنها به یک نیروی گرانشی احتیاج دارند تا همه این افراد را برای یک هدف به جلو براند.

از خطا و شکست بیاموزید

بعضی از مواقع هنگامی که نوآوری می کنید مرتکب اشتباهاتی می شوید. در این هنگام باید به سرعت اشتباهات خود را قبول کنید. و سعی کنید نوآوری های جدیدی همراه با بهینه سازی های لازم داشته باشید. (زمانی که تجربه یک اشتباه یا شکست را دارید وقتی دوباره سعی می کنید کافیست به علت شکست فکر کنید و ببینید چگونه می توانید عمل کنید که بهتر نتیجه بگیرید. و اگر متوجه نشدید شاید باید یکبار دیگر شکست بخورید تا متوجه اشتباه خود شوید! در این حالت می توانید روش خود را بهینه سازی کنید.)

پی در پی بیاموزید

همیشه یک چیز دیگر برای آموختن وجود دارد! برای ایده های جدید گرده افشانی کنید می توانید این کار را در درون یا خارج از سازمان خود انجام دهید. از مشتریان، رقبا و شرکای خود یاد بگیرید. اگر با کسی شریک هستید که از او خوشتان نمی آید سعی کنید او را دوست داشته باشید آنها را بالا بکشید و از آنها سود ببرید. دشمن خود را رو در رو نقد کنید اما این کار را صادقانه انجام دهید.

نشان فروهر چیست؟

تقریبا همه ی ما نام "فروهر" به گوشمان خورده، حتی خیلی از ما نشان "فروهر" را به گردن انداخته، از تندیس و یا تصویر آن در منزل یا محل کار خود استفاده میکنیم، اما اطلاعات زیادی درباره ی تاریخچه ی آن نداشته و حتی نمیدانیم این نشان، نمادِ چیست. فقط همین اندازه میدانیم که این نشان، یک نشان ملی است، و متعلق به ایران باستان و آریاییان است. 

چکیده ی تاریخچه ی فروهر
"فـُروهـَر" یا "فـَروَهـَر" و یا نام اصلیِ آن "فـَرَه وَهَر(Farahvahar) در اصل نام آریاییِ "روح" در زبان عربی است. بیش از چهار هزار و پانصد سال پیش، زمانی که تقریبا تمام اقوام کره ی زمین سرگرم بت پرستی بودند و تمام وجود انسان را فقط و فقط همین کالبد خاکی و فانی میدانستند، درست در همین زمان، آریاییانِ باستان اعتقاد داشتند انسان غیر از کالبد خاکی دارای روح بوده و پس از مرگ، این روح از بدن فانی جدا شده و به جای دیگری رفته و به زندگی اش ادامه میدهد، آریاییان این منزلگاهِ پس از مرگِ روح را  "اَختران"  می نامیدند. نامی که آریایی ها برای آنچه که ما امروز بدان روح میگوییم انتخاب کرده بودند "فَرَه وَهَر" بود، و قدمت ساخت نشان "فره وهر" به بیش از چهارهزار سال پیش بازمیگردد. و جالب اینجاست که اعتقاد آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) به پيش از زايش زرتشت بزرگوار باز ميگردد، و این خود جای بس افتخار است. سنگ نگاره هاي شاهنشاهان هخامنشي در کاخهاي پرسپوليس و سنگ نگاره هاي شاهنشاهان ساساني همه حکايت از آن دارد.
 
  
به عقیده ی آریاییان، "فره وهرها" هر ساله در ماه فروردین به زمین آمده و برکات آسمانی با خود می آوردند، و روز سیزدهم فروردین دوباره به آسمان برمیگشتند، پس آریایی ها شبِ آخرین چهارشنبه ی سال را به بالای تپه ها رفته و با روشن کردن آتش مراسم باشکوهی را برگذار میکردند و به استقبال "فره وهرها" میرفتند (چهارشنبه سُهران)، سپس در روز سیزدهم فروردین برای بدرقه ی فره وهرها به دشتها رفته و جشن برپا میکردند (سیزده بدر).
 
اکنون که بطور خلاصه دانستیم "فره وهر" چیست، به توضیحات اندکی در مورد مفهوم این نشان ایرانی میپردازیم.
  
 
مفهوم نشان "فره وهر"
   
نکته بسيار شگفت انگيز درباره ی اين نشان ملي ما ايرانيان آن است که ذره ذره ی اين نشان داراي مفهوم و دانشي نهفته است. اينک به تشريح اين نشان ملي مي پردازيم :
 
 
 
1 – چهر ی یک پیرمرد
قرار دادن چهره يک پيرمرد سالخورده در اين نگاره اشاره به شخص نيکوکار و يکتا پرستي دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسنديده اش سرمشق و الگوي ديگر مردمان بوده است و ديگران تجربيات وي را ارج مي نهادند. بنابراین قرار دادن چهره ی یک پیرمرد به عنوان سرِ نگاره نشان از خرد و تجربه ی پیرمرد دارد. 
 
2 – دست راست پیرمرد
دست راست نگاره به سوي آسمان دراز شده است که اشاره به ستايش و پرستش "دادار هستي اورمزد" خداي واحد ايرانيان دارد، که زرتشت در 4000 سال پيش آنرا به جهان هديه نمود، و عجیب آنجاست که پیش از زرتشت، آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) و "اهورَ" (خدا) اعتقاد داشته اند.
   
3 – حلقه ای که در دست چپ پیرمرد است
چنبره اي (حلقه اي) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پيماني است که بين انسان و اهورامزدا بسته ميشود و انسان بايد خداي واحد را ستايش کند و هميشه در همه امور وي را ناظر بر کارهاي خود بداند . مورخين حلقه هاي ازدواجي که بين جوانان رد و بدل مي شود را برگرفته شده از همين چنبره ميدانند و آنرا يک سنت ايراني ميدانند که به جهان صادر شده است . زيرا زن و شوهر نيز با دادن چنبره (حلقه) به يکديگر پيماني را با هم امضا نموده اند که هميشه به يکديگر وفادار بمانند .
   
4 – بالهای نشان فره وهر
بالهاي کشيده شده در دو طرف نگاره اشاره به تنديس پرواز به سوي پيشرفت و ترقي در ميان انسانهاست و در نهايت امر رسيدن به اورمزد دادار هستي خداي واحد ايرانيان است .


 
5 – سه ردیف پر بر روی بالهای فره وهر
سه قسمتي که روي بالها به صورت طبقه بندي شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پير خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد  که بعدها به نشان اضافه شد. که بي شک ميتوان گفت تا ميليونها سال ديگر تا جهان در جهان باقي باشد اين سه فرمان پابرجاست و هميشه الگو و راهنماي مردمان جهان است . اين سه فرمان که روي بالهاي فروهر نقش بسته شده همان کردار نيک، گفتار نيک و پندار نيک ايرانيان است. بالهای "فره وهر" برای پرواز، پیشرفت و تعالی انسان به سوی اهورامزدا از این سه ردیف پر تشکیل شده و بالهای انسان تنها با حمایت این سه ردیف پر (کردارنیک، گفتارنیک، پندارنیک) توانایی پرواز و پیشرفت را دارد.
   
6 – حلقه ای که کمر پیرمرد را دربرگرفته است
در ميان کمر پيرمرد ايراني يک چنبره (حلقه) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به "دايره روزگار" و جهان هستي دارد که انسان در اين ميان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در ميان اين چنبره روزگار روشي را براي زندگي برگزينند که پس از مرگ روحشان شاد و قرين رحمت و آمرزش الهي قرار بگيرد .
   
7 – دو سر حلقه که به پایین آویزان گشته است
دو رشته از چنبره (حلقه) به راست (خیر) و چپ (شر) کشیده شده است که نشان از دو عنصر باستاني ايران دارد . يکي سوي راست و ديگري سوي چپ . نخست " سپنته مينو" که همان نيروي الهي اهورامزدا است و ديگري "انگره مينو" که نشان از نيروي شر و اهريمني است . انسان در ميان دو نيروي خير و شر قرار گرفته است که با کوچکترين لرزشي به تباهي کشيده مي شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نيک، گفتار نيک، پندار نيک پيروي کند هميشه نيروي سپنته مينو در کنار وي خواهد بود و او به کمال خواهد رسيد و هم در اين دنيا نيک زندگي خواهد کرد و هم در دنياي پسين روحش شاد و آمرزيده خواهد بود .
   
8 – قسمت دم که سه ردیف پر دارد
قسمت دم نیز همانند قسمت بالها به سه ردیف پر تقسیم شده. انتهاي لباس پيرمرد سالخورده باستاني ايران به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نيک، گفتار نيک و پندار نيک دارد. پس تنها و زيباترين راه و روش نيک زندگي کردن و به کمال رسيدن از ديد "اشو زرتشت" همين سه فرمان است. که ديده مي شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهاي زرتشت بوده است را براي خود برگزيده است و خرافات و عقايد پوچ را به دور ريخته است .
 
 
اين تنها گوشه اي از آثار نياکان گرامي ماست که امروز وظيفه ماست از آن پاسداري کنيم

کابوس دلار در بازار ایران

 به گزارش آخرین نیوز ، ناکامی مدیران بانکی در مقابله با تقاضای شدید و عطش خرید دلار و محدوديت عرضه با ايجاد فاصله 130 تا 150 توماني نرخ دولتي با نرخ آزاد دلار ،بازار ارز را حبابي کرد و موجب سرگردانی مردم ، مسافران و کارافرینان و فعالان عرصه اقتصادی کشور گردیده است . در روزهاي اخير قيمت دلار و يورو در کشور دو نرخي شده است و هر چند تلاش مي شود با تقويت عرضه از طريق شعب بانک ها و صرافي ها اين قيمت ها را به يکديگر نزديک شود اما عرضه محدود ارز امروز اين حباب را بيشتر نمايان کرده است.در اين شرايط واسطه ها و برخي ازصرافي ها به اختلاف قيمت ارز دولتي با ازاد بيشتر کمک مي کنند. در چنين شرايطي مسافراني که با مدارک سفر مي توانند حداکثر دو هزار دلار يا يورو با قيمت دولتي خريداري کنند اسير دست صرافي ها و واسطه ها شده اند و به ناچار کسانيکه تاريخ پروازشان نزديک است بايد ارز را با نرخ هاي بالاتر خريداري کنند. در آشفته بازار ارز واسطه ، صرافي و صرافي هم شعب عرضه کننده ارز را مقصر مي دانند بدون انکه سهمي از اين اشفتگي را که بانک مرکزي شرايط انرا فراهم کرده است ، بپذيرند.در حالي رئيس بانک مرکزي دو روز گذشته از عرضه نامحدود ارز مسافرتي از روز شنبه خبر داده بود که امروز هر دلار در شعب بانکي و صرافي ها 1060 تومان و يورو هم 1495 تومان عرضه شد اما همين ارزها در بازار ازاد 1190 و 1700 تومان فروخته شد. ظاهرا ارز وعده داده شده مسافرتي در اختيار برخي از بانک ها قرار نگرفت و زمينه دلال بازي را براي سفته بازي و سوق بيشتر نقدينگي به سمت بازار ارز فراهم کرده است. هر چند محمود بهمني دليل نوسانات بازار ارز را تقاضاي کاذب ناشي از گران شدن سکه پس از اجراي ماليات برارزش افزوده ، دانسته اما سئوال اينجاست که ايا بانک مرکزي نمي توانست با ترزيق بموقع و به ميزان تقاضا تاحدودي به تعادل بازار ارز کمک کند.با همه شرايطي که براي بازر ارز ايجاد شده است ، آيا بانک مرکزي از فردا براي تعادل بازار به وعده خود عمل خواهد کرد. 

فرودگاه بین المللی تهران به عنوان محل پروازهای خارجی با بی نظمی گسترده ای در زمینه عرضه دلار و مبادله آن با ریال ایران روبه روست. در حالی که مسافران عازم خارج کشور به امید تهیه در ارز مورد نیاز خود راهی فرودگاه امام می شوند تا بعد از خرید دلار سفر خود را آغاز کنند ، با صرافی هایی مواجه می شوند که در بسیاری از اوقات دلار ندارند. همچنین شعبه های بانک مستقر در این پایانه نیز با ازدحام مسافران و محدودیت عرضه مواجهند. . همچنین مراکز عرضه دلار نیز هر از چندگاهی اعلام می کنند که موجودی دلار آن ها تمام شده و منتظر دریافت دلار هستند و این انتظار ممکن است ساعت ها طول کشد. این درحالی است که بسیاری از مسافران بعد از خروج از کشور در اغلب نقاط دنیا ، امکان تبدیل ریال به ارزهای دیگر را نخواهند داشت. در چنین وضعیتی برخی از مسافران که از دریافت دلار ناامید می شوند ، در همان محل فرودگاه سعی می کنند به مبادله پول خود با ارزهایی به غیر از دلار کنند به امید اینکه در کشورهای دیگر دوباره بتوانند این ارزها را با دلار مبادله کنند که قطعا متحمل ضرر خواهند شد. 

همچنین براساس مقرارات اعمال شده در فرودگاه امام خمینی انتقال بیش از پنج هزار دلار توسط مسافران ممنوع اعلام شده است. گفتنی است هم اکنون شعبه های بانک و صرافی ها مبادله دلار با ریال ایران را منوط به ارائه اصل گذرنامه به علاوه کپی آن و اصل بلیت به علاوه کپی می کنند. صرافی ها و بانک ها همچنین پس از ارائه دلار، گذرنامه و بلیت را مهر می زنند تا مانع از دریافت دوباره دلار توسط افراد شوند. سقف ارائه دلار نیز برای مسافران دو هزار دلار اعلام شده است هر چند بعضاً حداکثر 500 دلار به هر فرد ارائه می شود.


منبع خبر ایرانتو  

http://iranto.ca/Fa/index.php?option=com_content&view=article&id=8001:2011-05-29-10-31-32&catid=55:iran&Itemid=144

ونکوور، الگوی شهری ۲۰۲۰

تلاش برای ایجاد و حفظ شهری که در آن احترام به محیط‌زیست بخشی از اولویت‌های مدیریت شهری به‌شمار می‌آید، یکی از اصولی است که شهرداری‌ها در کانادا به آن توجه خاص می‌کنند. در شهر ونکوور، مسئولان شهر خود را ملزم می‌دانند تا برنامه‌های زیست‌محیطی ویژه‌ای را برای بهره‌مندی از شهری سازگار با محیط‌زیست، تدوین و اجرا کنند. یکی از بخش‌های ویژه این برنامه شامل سازه‌ها و سازندگان ساختمان‌ها می‌شود که رعایت اصول ساخت‌وساز سبز به عنوان یک اصل برای آنها الزامی است.

از آنجایی اعتقاد کلی بر این است که سازه‌ها و ساختمان‌هایی که براساس اصول ساخت و ساخت سبز بنا می‌شوند، می‌توانند تأثیرات منفی بر محیط‌زیست را به حداقل برسانند؛ لذا در شهر ونکوور سمت و سو گرفتن به ایجاد ساختمان‌های سبز بخشی از وظایف شهرداری‌ها به شمار می‌رود. ساختمان‌ها و سازه‌های سبز در این شهر به‌دلیل رعایت نکات خاص و سازگار با محیط‌زیست، انرژی کمتری مصرف می‌کنند. این سازه‌ها باید طوری طراحی شوند که علاوه بر بهره‌وری بیشتر، هماهنگ با اقلیم و محیط‌زیست باشند.

چشم‌انداز ۱۰ ساله

برنامه‌ریزان شهری چشم‌انداز ۱۰ سال آینده ونکوور را طوری تدوین کرده‌اند که براساس آن این شهر در حال حرکت به سوی داشتن ساختمان‌هایی بدون تولید گازهای گلخانه‌ای تا سال 2020 باشد.

بر همین اساس، برنامه‌های مرتبط با ساختمان سبز به افراد کمک خواهد کرد تا نه تنها درباره تکنیک‌های ساختمان سبز آموزش ببینند بلکه با مقررات و قوانین حقوقی در این مورد نیز آشنا شده و بتوانند سازه‌های سبزتر و پایدارتری را طراحی و اجرا کنند.

استراتژی GBS

مدیریت شهری ونکوور برای تضمین اجرای چشم‌انداز ۱۰ ساله خود اقدام به تعریف راهبردهایی برای ساختمان سبز تحت‌عنوان GBS کرده است. GBS در حقیقت استراتژی‌ای است که براساس آن، شکل و سطح کاربری‌های ساختمان‌های تجاری، خدماتی، اقامتگاه‌هایی با تراکم انسانی بالا و... تعریف می‌شوند و به‌منظور کاهش تأثیرات ساختمان‌سازی و زیرساخت‌های وابسته به آن طراحی شده است. بخشی از این اقدامات شامل مدیریت آب‌های حاصل از بارندگی، مصرف آب خانگی، تقاضای سفر، منظر و اکولوژی، تامین حمایت‌ها و پشتیبانی‌های حقوقی از قوانین مربوط به مصارف انرژی، تصویب قانون حقوقی مصارف انرژی، کاهش به‌طور متوسط ۱۲ تا ۱۵ درصدی نیازهای مصرف انرژی با کمک این قانون به‌منظور دستیابی به اهداف برنامه‌های تشویقی ساختمان‌های تجاری برای حفظ محیط‌زیست کانادا و... می‌شود.

مدیریت تقاضای سفر نیز یکی از مواردی بود که برای همسو شدن ونکوور با المان‌های یک شهر سبز، مد نظر قرار گرفته است. در این بخش، ارائه راهکارهایی به رانندگان برای کاهش نیاز به پارکینگ به‌وسیله کاهش سفرهای شهری، امکان‌سنجی دوباره نیازهای فوری پارکینگ‌ها، به روز کردن نیازهای امنیتی برای پارکینگ‌های دوچرخه و تسهیلات لازم برای پایانه‌های آنها، گسترش مدیریت تقاضای سفر برای نواحی جدید شهری و بهبود و توسعه نیازهای شارژ وسایل نقلیه الکتریکی در مکان‌های خاص آنها، به‌عنوان بخشی از موارد مهم در مدیریت تقاضای سفر مورد بازبینی قرار گرفته است.

در حال حاضر شورای GBS برای رسیدن به استانداردهای شهر سبز پروژه‌های متعددی را در دست اقدام دارد که مدیریت آب‌های جاری ناشی از نزولات جوی، کاهش خطرات ناشی از جزایر گرمایی، حفظ آب، بهره‌وری انرژی و کاهش گازهای گلخانه‌ای، طراحی غیرعامل و انحراف مسیر زباله، از آن جمله هستند.

مدیریت شهری ونکوور برای مدیریت آب‌های جاری ناشی از نزولات جوی اقدام به تجزیه و تحلیل رفتاری سیلاب‌ها همراه با توصیه‌ها و زمان‌بندی‌هایی برای برنامه‌های مدیریت سیلاب شهری کرده است.

در مورد کاهش خطرات ناشی از جزایر گرمایی نیز دستورالعمل‌هایی را برای کسانی که به‌صورت داوطلبانه اقدام به ساخت پشت بام سبز می‌کنند، ارائه کرده است. این دستورالعمل‌ها مدیریت آب‌های روان را در ونکوور بهبود بخشیده، مصرف انرژی در ساختمان را بهینه کرده و نمای زیباتری به آن بخشیده است.

شورای GBS برای حفظ آب شهر، تنها اجازه استفاده از لوله‌ها و اتصالاتی که استانداردهای ANSI دارند و بدون نشت آب هستند، صادر می‌کند، همچنین بهبود سیستم‌های آبیاری برای کاهش میزان مصرف آب فضای سبز تا میزان ۵۰ درصد را نیز در دستور کار قرار داده است.

این شورا در مورد بهره‌وری انرژی و کاهش گازهای گلخانه‌ای، بهبود اهداف مصرف انرژی از طریق تغییر شکل را به‌عنوان جایگزینی در مصرف انرژی مدنظر دارد و در کنار آن به موضوع طراحی غیرعامل پرداخته است. تخمین میزان سطوح غیرمفید مانند آنچه در دهکده المپیک شهر ونکوور به‌کار رفته است، دسترسی آسان و عملی با ایجاد مسیرهای پهن، تطابق‌پذیری دسترسی‌های طراحی فعلی با ویژگی‌های طراحی غیرعامل از لحاظ قوانین و دستورالعمل‌ها، استفاده از نور خورشید در طراحی، گردش طبیعی هوا در نفوذ نور خورشید درون سایت‌ها به‌منظور راحتی بیشتر استفاده‌کنندگان و در نهایت بهره‌وری بیشتر از انرژی، بخشی از موارد مطرح شده در موضوع طراحی غیرعامل شهر ونکوور است.

انحراف مسیر زباله نیز یکی از اصلی‌ترین مواردی است که در سیستم مدیریت سبز شهر ونکوور به‌طور جدی به آن پرداخته می‌شود. توسعه برنامه‌های مدیریت زباله ساختمانی برای همه پروژه‌های ساختمانی که در فرایند اجازه ساخت یک ساختمان مشخص شده است، توسعه بازیافت از طریق تجزیه و تحلیل کاربری ساختمان و استفاده مجدد از زیرساخت‌ها، ارائه دستورالعمل‌های محلی و اصلاحاتی برای زباله‌های جامد از طریق قانون به‌منظور کاهش نخاله‌های ساختمانی (ضایعات، مواد قابل بازیافت و مواد ارگانیک) از موارد کلیدی در این بخش است.

همه این اقدامات در ونکوور سبب شده است تا مدیران این شهر مدعی باشند که تا 10 سال دیگر ونکوور یکی از نمونه‌های مثال‌زدنی و الگو برای شهرهایی خواهد بود که قصد دارند ساختمان‌های سبز داشته باشند و زیستگاهی سازگار با محیط‌زیست را برای شهروندانشان خلق کنند.

لینک مستقیم خبر

http://www.itc-canada.com/fa/News/Vancouver-a-city-model-2020.htm

lمی دونستیم وضعش خرابه اما نه دیگه اینقدر



طبق آخرين نموداري که از سوي سايت " نت ايندکس " منتشر شده جايگاه ايران

به لحاظ متوسط سرعت دانلود اينترنت خانگي از ميان 168 کشور جهان در جايگاه 

167 جهان  قرار دارد. در اين نمودار کشور آفريقايي مالي بعد از ايران در جايگاه 168 

قرار گرفته است.


به گزارش عصر ايران در اين نمودار روند سرعت دانلود اينترنت در کشورهاي مختلف

جهان در دوره شش ماهه (از 8 نوامبر 2010 تا 8 مي 2011 ) مورد بررسي قرار 

گرفته است.



در اين آمار کره جنوبي با سرعت دانلود بيش از 31 مگا بايت بر ثانيه ( 31 هزار کيلو 

بايت بر ثانيه )‌ در جايگاه نخست و کشور هاي ليتواني ، سوئد ، روماني و لتوني در 

جايگاه هاي دوم تا پنجم قرار دارند.


متوسط سرعت دانلود اينترنت در ايران در دوره شش ماهه مورد بحث 480 کيلو 

بايت بر ثانيه است که حتي از کشور افغانستان که با سرعت 1440 کيلو بايت بر 

ثانيه در رده 142 جهان قرار دارد ، پايين تر است.


برای دیدن جدول به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

مهربان باش

 مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش. 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش. 
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش. 
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش. 
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش. 
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش. 
نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش. 
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد. 
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.


دکتر علی شریعتی

سال نو میلادی مبارک

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

BEST  WISHES  FOR  YOU  AND  YOUR 

 FAMILY  IN   CHRISTIAN  NEW  YEAR

برای بهترین دوستانم

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

هیچوقت محبت  را با منت ضایع نکن

تفاوت كشورهای ثروتمند و فقير

خوب است که بدانیم شايد كه عمل كنيم!!!

تفاوت كشورهای ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست

 

برای مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است !
 
اما كشورهای جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهی نداشتند، اكنون كشورهایی توسعه يافته و ثروتمند هستند .
 
تفاوت كشورهای فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعی قابل استحصال آنها هم نيست .

ژاپن كشوری است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههایی است كه مناسب كشاورزی و دامداری نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوری ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند .

>مثال بعدي سويس است.
 
كشوری كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهای جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزی و دامداری انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود .

سويس كشوری است كه به امنيت، نظم و سختكوشی مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده است (بانكهای سويس) .
>
 
افراد تحصیلکردهای كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهای فقير برخورد دارند برای ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهی در اين ميان ندارد .


نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند.. زيرا مهاجرانی كه در كشور خود برچسب تنبلی ميگيرند، در كشورهای اروپايی به نيروهای مولد تبديل ميشوند .


>پس تفاوت در چيست؟

تفاوت در رفتارهای است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است .

وقتي كه رفتارهای مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروی ميكنند:
 
 
 1. اخلاق به عنوان اصل پايه
 
 2. وحدت
 
 
3. مسئوليت پذيری
 
 4. احترام به قانون و مقررات
 
 5. احترام به حقوق شهروندان ديگر
 
 6. عشق به كار
 
 7. تحمل سختيها به منظور سرمايه گذاری روی آينده
 
 8. ميل به ارائه كارهای برتر و فوق العاده
 
 9.. نظم پذيریی


اما در كشورهای فقير، عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی میكنند .
 
ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبیعی نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده است

ما فقير هستيم برای اينكه رفتارمان چنين سبب شده است.
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهای پيشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم ...

بازیگر

*مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟*

*جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !*

*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
. . .*


 ------------------------------

*    ** مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا
شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود*

*یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
. .*


 ------------------------------

*مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد** و عذر می خواست*

*یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .*


 ------------------------------

*مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید*

*به فکر فرو رفت . . .*

*باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !*

*ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :*

*از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!*

*او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!*

*وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و
با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!*

 *سفارش** **های** **مشتریانش**  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های
مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو
سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .*

*حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!*

*اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.*

*او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!*

دهه شصت دهه خاکی ما

چسب ضربدری رو شیشه‌ها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟

آلوچه. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال. تاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیره‌ای. هفته‌ای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری. 

کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول. صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صف‌های طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئه‌ای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزه‌ی کاغذ. بوفه‌ مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.

بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکش‌های ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه. 

رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صب‌گاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کرده‏ها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجک‌های پلاستیکی. قلک. دارت. تفنگ ساچمه‌ای سر کوچه مدرسه. 

روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروش‌های کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال. 

۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکه‌ای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی.  تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه. 

ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه‌ خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچه‌ها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید... رزمندگان سپاه اسلام... صدایی که هم اکنون می‌شنوید... چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.

لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه‌ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم، صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه می‌گذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا می‌کردند. 

آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدم‌های امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم !

مالیات

در این چند روز گذشته در وبلاگ دوست عزیز آقای پارسای مطالبی در مورد پرداخت مالیات های مختلف در کشور کانادا و ایالت های مختلف به رشته تحریر درآمده بود که بسیار مفید و جالب بودند به همه دوستان توصیه می کنم حتما بخوانند . البته این نکات در مذمت کانادا نیست و صرفا اطلاع رسانی می باشد . 

اما نکته جالبی که به نظرم رسید در این مورد این بود که حداقل اگر در کشورهایی مثل کانادا و امثال آن مالیات از مردم اخذ می شود ، نخست اینکه تا حدود زیادی عدالت در گرفتن مالیات رعایت می شود و افراد بسته به دارایی خود و درآمد خودشان و میزان پولی که خرج می کنند باید مالیات بدهند و خوب هرکه بامش بیش برفش بیش تر ، دوم اینکه  به نظر میرسد مالیاتی که گرفته می شود متعاقبا به خود مردم بر می گردد و مردم از وجوهی که پرداخت می کنند به طور غیر مستقیم یا مستقیم در جامعه منتفع می شوند.

اما در کشور ما متاسفانه این اتفاق نمی افتد شاید باورتون نشه ولی من به عنوان یک کارمند حقوق بگیر ( با ۱۸ سال سابقه کار و در سطح متوسط درآمد ) این رو گفتم که فکر نکنید از مدیران گردن کلفت اداری هستم که حقوق ۷-۸ رقمی میگیرم ، در سال گذشته ۰۰۰/۰۰۰/۳۲ ریال مالیات پرداخت کرده ام که از فیش حقوق بنده قبل از اینکه حقوق به دستم برسه کسر و به جیب مبارک دولت فخیمه واریز گردیده است و این در حالی است که دوست بنده که فروشگاه پوشاک دارد با درآمد حداقل ۵ تا ۱۰ برابر من فقط ۰۰۰/۲۰۰/۱ ریال مالیات پرداخته است آنهم نه به صورت نقد و به اقساط !؟ به نظر شما این عدالت است ؟ بنده بابت هر مبلغی که دریافت می کنم باید ۳۵٪ مالیات بدهم مثلا من تدریس میکنم و جالبه که بابت هر حق التدریس ۳۵٪ مالیات می دهم و وقتی هم که خرید میکنم باز هم مالیات می دهم آنهم بدون درصد مشخص و هرچه که فروشنده زورش برسه رو جنسش میکشه و از خریداران مثل من میگیره که نه در جایی ثبت میشه و نه کسی توجهی میکنه .

ضمن اینکه معلوم نیست سرنوشت این مالیات ها چی میشه ؟! و مردم چطوری منتفع می شوند ؟ چون برای هر خدمتی که دریافت می شود مالیات و کارمزد و هزینه اش جداگانه اخذ میشه و واقعا من نمی دونم از سه میلیون و دویست هزار تومن مالیاتی که در یک سال پرداخته ام کجا و چطور استفاده کرده ام ؟؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!

بنابر این هموطنان عزیز خارج از کشور خیلی از پرداخت مالیات مکدر نباشند و تنها کانادا کشور مالیات نیست ...

سلف سرویس

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.

گفتگو با خدا

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم . 
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است . چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟ 
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد ... 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند . 
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند. 
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند . 
زمان حال فراموش شان می شود .
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال . 
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد . 
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند . 
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم ... 

 
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟ 

 
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد . 

اما می توان محبوب دیگران شد .
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند . 
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد 
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم . 
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
Tبا بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن . 
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند . 
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند . 
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . 
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند . 
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند . 

و یاد بگیرن که من اینجا هستم

همیشه

 

انسان ها از نگاه دکتر شریعتی

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

تقديم به تو ، اميدوارم امروز راحت تر تصميم بگيری

دان هرالد (Don Herald)  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
  بخوانيد:
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم.. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم.. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:


"شادى از خرد عاقل   تر است."

 

شهر سوخته

شهر سوخته در ۵۶ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل - زاهدان واقع شده است
این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده است
«کلنل بیت» یکی از ماموران نظامی بریتانیا از نخستین کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازدید از سیستان به این محوطه اشاره کرده و نخستین کسی است که در خاطراتش این محوطه را شهر سوخته نامیده و آثار باقیمانده از آتش سوزی را دیده است
شهر سوخته دارای نظام مرتب و منظم آب‌رسانی و تخلیه‌ی فاضلاب بوده است
اولین جراحی بروی مغز در این شهر و بروی سر یک دختر بچه انجام گردیده است
بر مبنای یافته‌های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد
 
براي نخستين بار در شهر سوخته يك چشم مصنوعي متعلق به 4800 سال پيش كشف شد. این چشم مصنوعی متعلق به زنی 25 تا 30 ساله بوده که در یکی از گور های شهر سوخته مدفون شده بوده است.
 
کشف اولین خط کش جهان با قدمت بیش از پنج هزار سال
 این خط کش به طول 10 سانتیمتر با دقت نیم میلیمتری و از جنس چوب آبنوس است. کشف خط کش در شهر سوخته زابل نشانگر این است که ساکنان این شهر باستانی دارای پیشرفت های زیادی در زمینه علم ریاضیات بوده اند
 
قدیمی ترین تخته نرد جهان
از گور باستانی موسوم به شماره 761 کهن ترین تخته نرد جهان به همراه 60 مهره ی آن در شهر سوخته پیدا شد. این تخته نرد بسیار قدیمی تر از تخته نردی است که در گورستان سلطنتی «اور» در بین النهرین پیدا شده بود.
مخترع انیمشین در جهان ما بوده ایم نه چینی ها
 
نخستین انیمیشن جهان
باستان شناسان هنگام کاوش در گوری 5 هزار ساله جامی را پیدا کردند که نقش یک بز همراه با یک درخت روی آن دیده می شود. آن ها پس از بررسي اين شي دريافتند نقش موجود بر آن برخلاف ديگر آثار به دست آمده از محوطه‌هاي تاريخي شهر سوخته، تکراري هدفمند دارد، به گونه‌اي که حرکت بز به سوي درخت را نشان مي دهد. هنرمندی که جام سفالين را بوم نقاشي خود قرار داده، توانسته‌ است در 5 حرکت، بزي را طراحي كند كه به سمت درخت حركت و از برگ آن تغذيه مي کند.
 
حاصل انیمیشن و باز سازی آن بروی کامپیوتر
به گفته اين باستان‌شناس، بز از جمله حيواناتي است كه در رسيدن به ارتفاعات تبحر داشته و مي‌تواند با يك حركت جهشي به سمت بالا حركت كند. هنرمند نقاش شهر سوخته‌اي، با دقت و زبردستي موفق به تصوير كردن جهش اين بز شده است.
 
از دیگر اشیای مهم از میان هزاران شی یافت شده، می‌توان از سفال با امضای سفال‌گر بر روی آن، چکش، سوزن، شهرک‌های مسکونی و ساختمان‌های همه‌گانی هم‌چون آپارتمان، بذر خربزه، حبوبات، ماهی خشک کرده، برنج، زیره، کوره‌های سفالگری، کوره‌های ذوب فلزات، دکمه، تبر، بندکفش، قلاب، شانه سر، طناب، سبد، گل مو، قاب‌های چوبی، کفش، کمربند و ... نام برد.

آرتور اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي كه در جريان يك عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرده است؟!

او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدايا چرا من؟" و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم، نيز نمي گويم "خدايا چرا من؟"

نتيجه اخلاقي :
 
 در نبرد بين روزهاي سخت و انسان هاي سخت، اين انسانهاي سخت

 هستند كه باقي ميمانند، نه روزهاي سخت

استنفورد

 

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.

منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»

منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»

منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.

خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»

رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»

خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه....  نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»

رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»

شوهرش سر تکان داد.. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

 

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

مطا لب زیر قسمتی از نوشته استاد نثر فارسی زنده یاد " محمد علی حمال زاده" است

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند!  وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار  های آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل می زنیم به .... زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!
 به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
 
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:


یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه

!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!


سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!

قدر خانواده ات رابدان

....
با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم
اوو!! معذرت میخوام
من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم

 اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار
 
قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی
اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی .آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت كردم

 
اشكهایم سرازیرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم
نمیبایست اون طور سرت
داد بکشم
گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو

گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو
 
آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان 
 
چه سرمایه گذاری
 ناعاقلانه ای !!
 اینطور فكر نمیكنید؟!!
 به راستی كلمه
“خانواده“ یعنی چه ؟؟

جل الخالق به حق چیر های نشنیده

در نظام مردمسالاري سوئد همه افرادي که در پست هاي دولتي به کار گمارده مي شوند بايد از هر گونه خطايي، چه در گذشته و چه در زماني که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.
 
در انتخابات پارلماني سوئد در سال 2006 ائتلافي از احزاب دست راستي با به دست آوردن 178 کرسي نمايندگي، اکثريت کرسي هاي مجلس را نصيب خود کرد و دولت تشکيل داد.
 چندي بعد نخست وزير به تدريج وزراي کابينه اش را معرفي کردو خانم «ماريا بورليوس» به عنوان وزير بازرگاني معرفي شد.روز بعد دختري به يکي از روزنامه ها اطلاع داد اين خانم چند سال پيش او را به مدت يک ماه براي نگهداري از بچه اش استخدام کرده بود بدون اينکه موضوع را به اداره ماليات گزارش داده باشد. در سوئد هر گاه کسي فردي را به کاري بگمارد بايد آن را به اطلاع اداره ماليات برساند و به عنوان کارفرما ماليات و هزينه بيمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار مي کند بايد در زمان انجام کار بيمه باشد تا اگر اتفاقي حين کار بيفتد بيمه بتواند نيازهاي آن فرد را پوشش دهد.

بورليوس به عنوان کارفرما بايد استخدام آن دختر را به اداره ماليات اطلاع مي داد و علاوه بر حقوق دختر، هزينه کارفرما را نيز به اداره ماليات مي پرداخت. بورليوس به اداره ماليات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتي اين مساله فاش شد وي از طريق تلويزيون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام اين کار خلاف که سال ها پيش اتفاق افتاده بود، وضع مالي خانواده آنها چندان خوب نبوده است.
 روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان که مانند ساير مردم بدون هيچ محدوديتي حق تحقيق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالي خانم وزير را طي سال هاي گذشته مورد بررسي قرار دادند.
همه شهروندان در سوئد مي توانند اطلاعات مالي افراد ديگر را مطالعه کنند.. براي اين کار کافي است به سالن کامپيوتر اداره ماليات مراجعه کنند و با وارد کردن نام يا شماره شخصي افراد در رايانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار ماليات پرداختي توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف اين خانم وزير، شهروندي به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد اين خانم دروغ مي گويد و درآمد آنها در سالي که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالاي يک ميليون کرون يعني خيلي بيشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدي بوده است. دو روز بعد نخست وزير سوئد اعلام کرد خانم بورليوس از کار خود کناره گيري کرده است. بورليوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورليوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگي اش را در مدت کوتاهي فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمي که به آنها دروغ گفته بود نيفتد.
 

بیسکویت


 زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد.

مرد

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش

با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

چهار همسرهستي....   براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و

تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني...   در محبسي

به نام بكارت زنداني است و تو....  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...

         او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....او درد مي كشد

و تو نگراني كه كودك دختر نباشد....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب

حوريان بهشتي را مي بيني...               او مادر مي شود و همه جا مي

پرسند  نام  پدر .....

 

دکتر علی شریعتی

 

زن

و هر روز او متولد ميشود؛ 

عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد... 

و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و

شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و

در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع

قلب مرد؛

سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن

را در دل او زنده مي كند...  و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در

قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است,

 

دکتر علی شریعتی

 

سخن بزرگان

 

دکتر علی شریعتی:

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر

و مادرم دوست دارم. چون آنها از  روي

عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم

از روي عادت نماز مي خوانند.

 

یادم باشد ....!

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما، دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر، و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد، پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان، بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

پیشگیری از سرطان

این مطالب رو یکی از دوستان برام ایمیل کرده چون خیلی مهم بود براتون نوشتم:

ـ از ظروف پلاستيکي در مايکروويو استفاده نکنيد.

 ـ بطري هاي آب پلاستيکي را در فريزر قرار ندهيد.

ـ از لفافه و پوشش پلاستيکي در مايکروويو استفاده نکنيد.

1- ماده شيميايي Dioxin باعث بروز سرطان خصوصاً سرطان سينه مي شود.

2- ديوکسين يک سم بسيار قوي براي سلولهاي بدن است.

3- اخيراً تحقيقاتي توسط دکتر Edward Fujimoto مدير برنامه ريزي سلامت بيمارستان Castle آمريکا راجع به ديوکسين و چگونگي عملکرد آن در بدن صورت گرفته كه در نتيجه آن توصيه هاي ذيل ارائه شده است :

4- بطري هاي پلاستيکي آب را در فريزر براي انجماد قرار ندهيد چون اين کار باعث آزادسازي سم ديوکسين از ظروف پلاستيکي مي شود.

5- نبايد غذاهاي خود را در ظروف پلاستيکي در مايکروويو گرم کنيد مخصوصاً در مورد غذاهاي حاوي روغن و چربي او اعلام نموده ترکيب «چربي ـ حرارت بالا و پلاستيک» باعث آزادسازي ديوکسين به داخل غذا و نهايتاً بدرون سلولهاي ما ميشود.

6- بجاي آن براي گرم كردن غذا استفاده از ظرف شيشه اي مثل پيرکس و چيني توصيه مي شود، در اين حال شما همان نتيجه را از گرم کردن غذا فقط بدون ديوکسين ميگيريد.

7- غذاهاي فوري ( Fast Food) و سوپها بايد از ظرف يکبار مصرف تخليه و در ظرف ديگري گرم شوند....

8- کاغذ بد نيست ولي نمي دانيم که مطمئن تر از ظروف شيشه اي و غيره باشد.

9- وقتيکه قبلاً رستورانهاي غذاي فوري (Fast Food) غذا را از ظروف يونوليت ( Foam) به ظرف کاغذي جابجا کردند، مسئلۀ ديوکسين يکي از دلايل انجام اين کار بود.

10- لفاف هاي پلاستيکي فقط وقتي خطرناکند که با غذا براي پخت در مايکروويو استفاده شوند.

11- فرآوري غذاها در حرارت خيلي بالا باعث حل شدن و آزاد شدن ديوکسين از پلاستيک و تزريق آن بداخل غذا مي شود.

12- به عنوان جايگزين پوشاندن غذا با يک لفاف کاغذي توصيه مي شود.

پیش داوری


 به شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنیدکه بتواند به بهترین وجه دنیا
 را رهبری کرده صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.
 
بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید.
 
قبلا یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . .
 
زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند. در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است. از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین کند یا نه . . . . با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی میدهید؟  خواهید گفت سقط کند؟
 
فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

 شخص اول:
 
او با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند، از فالگیر غیب گو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب میخورد.
 
شخص دوم :
 
از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد.در مدرسه چند بار رفوزه شده.در جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.
 
شخص سوم:
 
دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده، گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست. به سیگارومشروب دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده. 
 
 به چه کسی رأی میدهید؟
 
 
 

 کاندید اول : فرانکلین روز ولت
 
کاندید دوم : وینستون چرچیل
                                                            
کاندید سوم :آدولف هیتلر

 چه درسی میگیریم؟
 
راستی خانم حامله فراموش نشود؟
 
اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید


لیوان آب را زمین بگذار

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

 

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

عید فطر مبارک

عید سعید فطر بر همه هموطنان داخل و خارج کشور فرخنده و میمون باد

یک داستان واقعی و شنیدنی

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآنDes Moines در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده استدر طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آوردبرای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. اما او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." اما امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد اما هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم اما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البته خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادمبسیار تعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنمخانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکر کنم و قطعه ی  نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کل برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه ی نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتد خود او را تشویق کردند.

سخت متأثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتمگفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟"

صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشدمسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم. و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتی به کسی فرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكردكه خيلي مغرور ولي عاقل بود يه روز برا ی پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردندولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود وخيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟ و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد  شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟ همه وزيران را صدا زد وگفت وزيران من  هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد  وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياورند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت هر كسي به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام همه خنديدند و گفتند تو و جمله اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟ پير مرد گفت جمله من اينست
"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
  شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي پير مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي 
پس از اين حرف پير مرد رفت شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد ميگفت هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
شاه ناراحت شد و درد مند وزيرش به او گفت هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو ميگوئي كه به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

چند روزي گذشت  يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود
ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او راگرفتند و مي خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردنداين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه 2 تا انگشت نداشت پس او را ول كردند تا برود
شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير آمد نزد شاه و گفت با من چه كار داري؟ شاه به وزير خنديد و گفت اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو
در زندان شدي اين چه نفعي است شاه اين راگفت واو را مسخره كرد
وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با
خود ميبرديد ولي آنجا من نبودم اگر ميبودم آنها مرا ميخوردند پس به نفع منهم بوده است وزير اين را گفت و رفت

پايان

نكته اخلاقي
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

شاد باشید

امنیت

ضمن تشکر از دوستانی که در بخش طرح یک سوال زحمت کشیدند و اظهار لطف کردند باید به سمع و نظر دوستان برسانم که همه پاسخها بسیار درست و منطقی است و خلاصه همه اونها در یک کلام است  امنیت . حال این واژه اینقدر گسترده است که می تواندهمه چیز رو در بر بگیرد ، اگر مشکل مهاجران پول بود چرا اینهمه افراد متمول و ثروتمند در صف مهاجرت هستند ، اگر مشکل شغل است چرا اینهمه نخبه و متخصص مهاجرت میکنند ، اگر مشکل آب و هوا و طبیعت و منابع طبیعی و زیباییها و غیره است مگر کشور ما چیزی کم دارد؟ 

تا حالا به یک روز از زندگی خود به دقت توجه کرده اید از زمانی که از در منزل بیرون میایید تا آخر شب که به بستر می روید . تا کنون اتفاقات ساده ای رو که همواره در اطراف در جریان است رو از زاویه دیگری نگاه کرده اید که همین اتفاقات بسیار ساده تمام روز شمارو خراب میکنه بدون اینکه خودتون متوجه باشید ؟ سوار شدن به تاکسی و اتوبوس و مترو ، رانندگی تا محل کار ، برخورد همکاران ، روسا و ارباب رجوع ، خرید ، کار ، عابر پیاده ، چراغ قرمز، روزنامه ، اقتصاد ، ارزونی بی علت ، گرونی بی حکمت ، دروغ گفتن و دروغ شنیدن ،

بوق زدن ماشین پشت سر وقتی که هنوز چراغ سبز نشده ، تاکس خالی که بی توجه به سرما و گرما از جلوی شما رد میشه ، اتوبوسی که بعد از کلی وقت میاد ولی تو ایستگاه نمی ایسته ، مترو که سوار میشی ولی به یه ایستگاه دیگه میره و آخر شب با دو بغل خرید باید برگردی به خونه ات ،

دستگاه ATM   بانکها که همون موقع که پول لازم میشی محترمانه مینویسه " با عرض پوزش دستگاه قادر به سرویس دهی نمی باشد"

قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی  که صبحها اول وقت و آخر شب و روزهای تعطیل ، تعطیلعه. پلیسهایی که هر وقت حال و حوصله ندارن به کمربند ایمنی گیر میدن هر وقت هم سر حال هستند بیخیال قوانین میشن ، بلاتکلیفی در چراغ زرد که نمی دونی بالاخره معنی اش چیه ؟ سرعت رو کم کنیم یا گاز بدهیم تا قرمز نشده رد شویم یا دنده رو چاق کنیم و پا بذاریم روگاز و قبل از سبز شدن چراغ حرکت کنیم،

 بالاخره تکلیف آلات و ادوات موسیقی در صدا و سیما چیه؟ نشون بدن نشون ندن ، نگاه کنیم نگاه نکنیم ، بالاخره تو سریال ها خانمها آرایش کنن یا نکنن اگه آرایش میکنن چرا سیاه و سفید یا کم رنگ نشونشون میدن یعنی بعد از این همه سال هنوز آقایون نمی تونند خودشون رو کنترل کنند و با دیدن خانمهای محجبه آرایش کرده ..... میشن ؟

رفتگرا که آشغال ها رو نصفه نیمه میبرن و اونا رو جدا میکنند ،

همسایه ای که هر وقت دلش خواست ماشینشو هر جا دوست داشت پارک میکنه حتی جلو در خونه شما ،

رهگذری که برای خرید جلوی در پارکینگ یک مجتمع ۷۰ واحدی پارک میکنه و میگه بابا یه دقیقه رفتم و اومدم چه خبرته؟ غافل از اینکه آخه برادر من خواهر من تو یه دقیقه می ایستی از صبح تا شب ۵۰۰ نفر میان اینجا همشون اگه یه دقیقه بایستند که ساکنین ساختمون باید با دنده هوایی برن خونه شون ،!!

والدین محترم طبقه مرفهین بی درد که ماشین های آخرین مدلشون رو وسط کوچه مهد کودک بچه شون پارک میکنند چون پولدارن و ماشین آخرین سیستم دارن گور بابای پراید همسایه بدبخت مهدکودک ،

کارمند های ادارات که از صبح زود مشغول حال و احوال با همکار ند و بعد خوردن صبحانه و چای صبحگاهی و خوندن روزنامه در دستور کارشون قرار داره و اگه وقت داشتند کار ارباب رجوع بینوا رو انجام بدن و ظهر هم که حی الصلوه و به کار بگویید وقت نماز است و بعدش هم ای بابا کی حال داره ناهارو خوردن و سنگین شدن و تو چرتن تا برن منزل استراحت کنن ،

همکارایی که غافل بشی زیر آبتو زدن که خودتم نمی فهمی از کجا خوردی.

روسایی که از سوراخ سوزن رد میشن ولی یه وقتی از در دروازه هم رد نمیشن و بالاخره تکلیفت رو نمی دونی که باید چطوری رفتار کنی.

چابلوسی و پاچه خاری ، تعارف و تکلف های دروغی و غیر واقعی. من بمیرم و تو بمیری هایی که فقط ظاهرسازیه ، ریا ، چشم و هم چشمی ،  

مغازه دارای بداخلاق که اگه قیمت سه تا جنس رو بپرسی چهارمی رو دیگه جوابتو نمی دن و اگه جنس نخریده از مغازه بری بیرون جواب خداحافظی تو هم نمیدن ، چه برسه به پس گرفتن و تعویض جنس .هزارتا قسم دروغ میخورن که هیچ سودی تو کارشون نیست سه لا پهنا قیمت رو حساب می کنند و جنس چینی رو به جای ژاپنی اصل بهت قالب میکنن و دستت هم به هیچ جا بند نیست.

سوپری های محترم بدون ماشین صندوق و رسید خرید که با یه ماشین حساب برات همه چیز رو گرد شده حساب میکنند. بجای پول خرد آدامس و شکلات های تاریخ گذشته و رو دستشون مونده رو میدن و زیر ۱۰۰ تومن رو هم به نفع خودشون گرد میکنند حتی اگه با کارت خرید کنی.

نمایندگی تعمییرات ماشین و سایر وسایل که هیچ وقت یه کاری رو درست انجام نمیدن تازه اگه قطعات وسیله تون رو عوض نکنن و از رو سیم کارتتون کپی نزنن و اطلاعات رو گوشیتون رو تو اینترنت منتشر نکنن و پیچ ومهره ماشین تون رو درست ببندند که یه وقت وسط خیابون آتیش نگیره و گارانتی که هیچ معنایی در بازار نداره.بازار آزاد چمون بازار سیاه خودمون.

هواپیمایی که موقع سوار شدن باید وصیت نامه ات رو هم بنویسی ، مصیبت خریدن بلیت برای مسافرت . راننده اتوبوسی که از شب تا صبح سیگار میکشه و نوار میزاره که پلک نمی تونی بزنی ، بهش هم بگی چارتا لیچار بارت میکنه.

راننده هایی که فقط یکبار کتاب آیین نامه رو خوندن برای امتحان و دیگه حتی رنگ جلدش هم یادشون نمیاد . خیابونایی که رد شدن ازشون دل شیر میخواد . خطوط عابر پیاده که اینقدر کم رنگ شدن که کسی نمی بینه. عابر های پیاده که همه جا هستند جز پشت چراغ قرمز عابر پیاده ، پلهای هوایی و روی خط عابر پیاده.

شخصی هایی که وقتی سوار میشی دزد از آب درمیان . اینکه زن و بچه ات ساعت ۹ شب جرات ندارن تنها برن تو خیابون . اینکه اگه بزنی به ماشین جلویی یا بهت بزنن تو خیابون و بگی بابا این چه وضعه رانندگیه یه کتک مفصل نوش جان کردی تازه اگه با چاقو که این روزا تو جیب همه هست دخلت رو نیارن . اینکه گیر باندهای مسعود سیا و اصغر قاتل و خفاش شب و شکارچی روز و ابلیس و شیطون پرستا و ... نشی . اینکه اگه یه شب رفتی عروسی فردا فیلمت تو گوشی های ملت بلوتوس بشه....

پارک هایی که هیچ امکاناتی برای بچه ها ندارن یا اگه دارن اینقدر کهنه و دربو داغون است که جرات نمی کنی بچه ات از شون استفاده کنه. استخر هایی که آب اونا شش ماهی یکبار عوض میشه و اینقدر کلر بهش میزنن که چشم چارت در میاد وقتی میری داخلش تا یک هفته بوی کلر میدی. سینماهای بدون امکانات صدا و تصویر با فیلم های درپیت.

و...............

اینها که گفتم فقط مسایل جزیی و کم اهمیتی بودند که هیچ کس شاید توجهی هم به اونا نمیکنه و از کلیات و مسایل جدی تر فاکتور گرفتم ، ولی مثل خوره روح و روان آدم رو نابود میکنه تا حالا به قیافه آدما توجه کردین ؟ دقت کنید بین این همه آدم که از صبح تا شب میبینید چندتا لبخند و چهره خندون تو ذهنتون مونده ؟ همه عبوس و گرفته هستند واقعا چرا؟ شک نکنید همین مسایل کوچیک و پیش پا افتاده به مرور آدم رو نابود میکنه . چرا اینقدر مردم تو سن وسال کم سکته میکنن اینهمه مریض سرطانی از کجا اومده؟

خلاصه جانم اگه داری دنبال آزادی میری خارجه همین حالا ترمز دستی رو بکش و بیخیال شو که از اینجا آزاد تر پیدا نمی کنی اما آگه داری دنبال امنیت و آرامش و آسایش و قانون و نظم و راستی و حق و... میری برو که داری درست میری.

ماه رمضان

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم ، دسته دوم جنس عالی می خرم، کاسه و ظرف سفالی می خرم، گر نداری کوزه خالی می خرم.

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست ، اول ماه است و نان در سفره نیست ، ای خداشکرت ولی این زندگی است؟

بوی نان تازه هوشش برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود ، خواهرم بی روسری بیرون دوید ، گفت : آقا سفره خالی می خرید؟!.....

 

در این ماه چه سفره های رنگینی که گسترده خواهند شد ، چه مهمانی هایی که برگزار خواهند شد ، چه رقابت هایی که برای رنگین تر کردن سفره های افطاری نخواهند کرد و..... و فراموش خواهیم کرد که کودکانی گرسنه سر بر بالین می گذارند و چشمانی با حسرت به دستان ما می نگرندو ....

بالای شهر پایین شهر

تابستان خود را چگونه مي‌‌گذرانيم؟

اول از همه بگوييم كه اين مقايسه بالاي شهر – پايين‌شهر، معني‌اش اين نيست كه ستون اول فقط خاص بچه‌هاي بالا باشد و ستون دوم مخصوص بچه‌هاي پايين. نه، منظور بيشتر هزينه‌اي است كه هر كس براي تفريح يا وقت‌گذراني و... در فصل تابستان مي‌كند. پس كسي به خودش نگيرد لطفا. بعضي چيزها هم بالا و پايين ندارد و بين بچه‌هاي هر دو گروه مشترك است. از اين موارد در هر دو ستون فراوان پيدا مي‌كنيد.

 بالاي شهر:

آب‌آلبالو رو نمک بزن، زير کولر!

دوست داري تابستان هم پرتقال بخوري؟ بله، تابستان هم ممکن است هوس پرتقال بکني. براي تو خريدنش راحت است. کيلويي چند؟ چه تفاوتي دارد؟ خريدن پرتقال براي تو راحت است، مثل آب خوردن. آن هم وسط تابستان و بدون در نظر گرفتن قيمت. آناناس؟ از کنار اين ميوه هم بي‌تفاوت نمي‌گذري. اگر ميل‌ات بکشد آناناس هم مي‌خري. تابستان است و فصل ميوه‌هايي که تنها بعضي قدرت خريدش را دارند.

 اين‌جا محله‌اي قديمي نيست. خانه‌ها نوساز است و خانه تو هم شايد در يکي از همين برج‌ها باشد، يا يکي از خانه‌هاي ويلايي باصفا. آب‌زرشک براي تو و کلاً اهالي اين منطقه از شهر نيست؛ به قول معروف: با اين نوشيدني سنتي حال نمي‌کني! آب‌زرشک - که چندان هم طبيعي نيست- مشتري‌هاي خاص خودش را دارد، در محله‌هايي که براي تو بيگانه است. حالا که تابستان است و نوشيدني خنک و ترش مي‌چسبد آب‌انار چه خوشمزه خواهد بود. يا از آن بهتر: آب‌آلبالو، نمک بزني، زير کولر گازي هم بنشيني و با کنترل شبکه‌هاي ماهواره را بالا و پايين کني!

 از کنار بستني‌فروشي مي‌گذري. تو در اين‌جا توقف نمي‌کني که دلت با يخمکي شاد شود. معجون هست و تو در اين گرماي آزاردهنده، مشتري دائمي آن هستي. البته تنها معجون نيست؛ چند سالي است که بستني‌هاي جديدتري به ليست خوراکي‌هاي پرطرفدار اين نقطه از شهر اضافه شده.

ني را داخل ليوان آيس‌پک فرو مي‌کني و گرما انگار از گوش‌هايت مي‌زند بيرون، فرار مي‌کند! بستني‌هاي ويتامينه هم مزه خاص خودشان را دارند که تو از آن چشيده‌اي؛ خوب و سير...

پايين شهر:

همان هميشگي‌ها

بستني که دست عابرها مي‌بيني ديگر شک نکن که تابستان رسيده است. چه تو دوست داشته باشي و چه از گرما فراري باشي، بستني نماد اصلي تابستان و گرماست.

کنار باغچه مي‌نشستند و کاهو را مي‌زدند در کاسه سکنجبين و واي که چه خوراکي لذيذي بود. حالا باغچه نيست يا کم‌تر ديده مي‌شود. مي‌نشينند در همان آپارتمان اجاره‌اي و کاهو را با سکنجبين مي‌خورند. سکنجبين هم تابستان را به ياد مي‌آورد، هرچند از نوع مارک‌دار مغازه‌اي!

 تابستان که مي‌شود مغازه‌اش رنگ تازه به خود مي‌گيرد. همين مغازه قديمي که سال‌هاست در محله‌اي قديمي داير است. تابستان که مي‌شود هنوز و بعد از سال‌ها خاکشير طرفدار پيدا مي‌کند. از قديمي‌ها شنيده‌اند که خاکشير «سرد» است، تابستان هزار فايده دارد و اين فايده را حالا احساس مي‌کنند.

اين مغازه شربت آبليمو هم مي‌فروشد و احساس بوي آبليموي تازه در ظهر يا نه عصر تابستان، چه دلپذير است براي صاحب مغازه قديمي و مشتريان. گرما که مي‌آيد عرقيات هم همراه آن مي‌آيد. عرقيات و آبميوه‌ها. از کنار مغازه‌هاي مختلف که مي‌گذري اگر عرقيات نباشد مطمئناً آبميوه‌فروشي خواهد بود. آب‌زرشک عجيب طرفدار پيدا مي‌کند و جز بستني که زياد اين‌جا مي‌بيني يخمک است و آلاسکا. مي‌تواني کنار خيابان بايستي و فالوده هم بخوري. فالوده شيرازي.

 ناهار يا عصر مي‌شود آب‌دوغ‌خيار خورد. خوراک سنتي! همان که سال‌ها پيش - کودک که بوديم- در گرماي تابستان مي‌خورديم و حالا هم از خوردنش سرمست مي‌شويم، البته اگر باشد.

و بعد قليان را چاق مي‌کند براي عصر. مي‌داند که سرما است و قلياني که مي‌چسبد. اما تابستان مي‌تواند در فضاي باز قليان بکشد و اين قليان کشيدن هم لذت خاص خودش را دارد. قليان را چاق مي‌کند تا دوباره به خاطرش بيايد تابستان است و او بوي تنباکويي که مي‌داند اصل هم نيست را چقدر دوست دارد.

 بالاي شهر:

با کل شهر باي‌باي کنيد

در ضلع شمالي شهر تهران پاتوق‌هاي فراواني وجود دارد که نه وروديه سنگيني دارند (اگر داشته باشند) و نه براي قشر خاصي شناخته شده است که به قول معروف فقط خاص از ما بهتران باشند. اين پاتوق‌ها در چهار فصل سال هوادار دارند، اما تابستان که مي‌شود ديگر همه در شب‌هاي گرم اين فصل اولين و بهترين انتخاب به نظرشان همين جاهاست: اوين، درکه، پارک جمشيديه، توچال و در راس همه اين‌ها: سربند و دربند.

اما مي‌گويند در اين پاتوق‌ها يا به عبارت بهتر «تفرجگاه‌ها»؛ حتي نفس کشيدن هم خرج دارد! دقت کنيد که از همين پايين که قصد داريد اتول‌تان را پارک کنيد يک دسته جوان تريپ داغان به سمت‌تان هجوم مي‌آورند و اين‌قدر به شما فرمان مي‌دهند که نزديک است قاطي کرده و به سمت دره کوچک روبه‌رو گاز بدهيد. اين‌ها البته محض رضاي خدا اين‌جا نايستاده‌اند و دل‌شان براي من و شما که از گرما فرار کرده‌ايم نسوخته. انگار که داريد در املاک پدري ايشان پارک مي‌کنيد، بايد سبيل نداشته اين کارمندان غيررسمي را چرب کنيد، والا نمي‌گذارند که توقف کنيد و کاسبي‌شان مختل شود. اگر هم پارک کنيد، هرچه ديديد از چشم خودتان ديديد. يعني ماشين سالم را مي‌گذاريد و بعد با لاشه خط‌خطي و پنچرش مواجه مي‌شويد.

براي بروبچ بالا اين چيزها خيالي نيست. براي اين دوستان زور ندارد که دست کنند و يک اسکناس درشت کف دست اين گردنه‌گيران بگذارند. از خود اين‌جا تا نوک قله هم که برويد مدام با کساني مواجه مي‌شويد که به‌تان بفرما مي‌زنند و دود کباب سمت‌تان باد مي‌زنند تا اگر گرسنه هم نباشيد، دل‌ضعفه بگيريد. کلک‌شان هم اين است که يک تکه دمبه‌اي، آشغال‌گوشتي، چيزي روي ذغال مي‌گذارند تا بوي کباب بلند شود. معمولاً در منوي رستوران‌هاي اين نواحي با افتخار قيمت‌هاي سرسام‌آور غذاها نوشته شده؛ شايد براي اولتيماتوم و اتمام‌حجت!

کم‌تر کسي است که نداند قيمت‌هاي غيرواقعي اين غذاخانه‌ها چه‌قدر بالاست و ضمناً کيفيت‌شان هم که ديگر نگو. بنابراين اگر از قشر مرفهان بي‌درد... ببخشيد، از قشر محترم بچه‌مايه‌دار تشريف داريد، هرجا عشق‌تان کشيد و نفس مبارک در سربالايي بند آمد، بي‌معطلي برويد تو و سفارش بدهيد. بعد هم آمديد بيرون کمي آبليمو بالا بکشيد تا رودل نکنيد. قدم زدن برايتان خيلي خوب است. از دکه‌هاي پايين هم مي‌توانيد از اين آلو ترش‌ها و لواشک و هله‌هوله‌هاي خوش‌رنگ بخريد که توي کاسه که نه، توي انگشتانه‌اي ريخته‌اند و هم‌سنگ طلا- جواهر قيمت دارند.

به وقتش تله‌کابين چه صفايي دارد. آن بالا خنک، آدم حال مي‌آيد‌ها! از همان بالا مي‌توانيد براي تمام شهر دست تکان بدهيد؛ چه براي آدم‌هاي قد مورچه زير پايتان و چه براي آدم‌هاي بي‌خبر از شما که کيلومترها دورتر دارند بادبزن مي‌گردانند و از گرما نزديک است هلاک شوند؛ آن دورها، آن ته...

 پايين شهر:

با نوشابه و نان اضافه لطفاً!

گفتيم که ورود براي عموم آزاد است. همه مي‌توانند بيايند، اما خب يک عده مي‌آيند براي تفرج و فقط تماشا. اگر همت کنند و فقط به ساندويچي فري و خوردن غذا در پياده‌روي چرب و کثيف خيابان نيلوفر اکتفا نکنند، اين‌جا هم مي‌آيند. اما آيا قدرت خريد دارند؟ حالا يک شب که هزار شب نمي‌شود. تازه نمي‌شود که آدم شرمنده شکم‌اش بشود. اگر با دوستي، دوست محترمي، دوست خيلي‌خيلي محترمي رفته باشي که ديگر عمراً نمي‌شود خشک رفت و خالي برگشت. پس اگر به اين مکان‌ها پا مي‌گذاريد، بايد پي پياده شدن دست‌کم 40 هزار تومان ناقابل را به تن بماليد. اين کف و کم‌ترين مبلغي است که امکانش بود، جان شما کم‌تر راه ندارد! مي‌دانيد فقط يک کاسه باقالي‌پخته يا همين آلوهاي به ضرب اسيد ترش شده، چند است؟

پس سعي کنيد حدالامکان از اين مکان‌ها دوري کنيد. اصلاً برويد يکي از همان پاتوق‌هاي معروف سطح شهر، همان فري يا ده‌ها شکم‌کده معروف ديگر و خوشحال باشيد که رفتيد تفريح. اما باز حواس‌تان باشد که چه سفارش مي‌دهيد. سوپراستار و جام‌جم و اين‌ها هم هستند، خب چرا سراغ نايب و اين‌ها مي‌رويد؟

راستي خودمانيم، چرا تفريح غالب ما شده شکم؟ چرا تمام پاتوق‌هاي تهراني‌جماعت جوري به خوراک و خوردن مرتبط است؟ خب البته که در تمام دنيا «خوردن» يکي از تفريحات مهم به حساب مي‌آيد؛ اما چرا ما فقط به همين توجه داريم؟ شايد بگوييد خب ديگر چه انتخابي مي‌ماند؟ اين هم حرفي است، اما به اين فکر کنيد که مي‌توانيد برويد سينما، تئاتر. بله، مي‌دانيم اين‌ها که تفريح شب تابستان نمي‌شود. اما به هرحال خيلي هم بد نيست.

يک «سرچ پيشرفته» کنيد، ببينيد ديگر چه گزينه‌هايي وجود دارد... لامصب هرچه به ذهن مي‌رسد باز به شکم وصل است. البته سفر و تور و اين برنامه‌ها هم فکر بدي نيست. لااقل آدم چند روزي مي‌تواند بزند به کوه و دشت، يا با يک شهر و مردم تازه آشنا شود. اين هم مسلماً خرج دارد ولي مي‌شود هزينه‌ها را تا جايي که جا دارد پايين آورد. تابستان فصل چادر و خوابيدن در فضاي آزاد است. نکات ايمني را در نظر بگيريد و بزنيد به جاده، به طبيعت.

ضمناً اگر دل‌تان مي‌خواهد برويد کيش، از تخفيف‌هاي فصل گرما و جشنواره تابستاني استفاده کنيد. حتماً امسال باز هم کنسرت‌هاي شبانه و برنامه‌هاي شاد در اين جزيره برپاست. قشم هم با جنگل ابر هست. الان که همه از گرما فراري‌اند، از فرصت استفاده کنيد و برويد در سواحل زيباي خليج‌فارس خوش باشيد. وقتي برويد متوجه مي‌شويد که آن‌چنان هم آن‌طرف‌ها خلوت نيست و خيلي‌هاي ديگر مثل شما براي گرفتن تخفيف آمده‌اند.

 بالاي شهر:

آب و آسمان مال تو

تابستان فصل ورزش‌ها و بهتر بگوييم «تفريحات» آبي است. يعني اگر در زمستان اسکي توي بورس است، در بهار سفر و گشت‌وگذار، و پاييز هم بازي‌هاي سالني؛ در تعطيلات تابستان هيچ چيز مثل آب به آدم حال نمي‌دهد. وقت که تا دلت بخواهد داري، راهي براي فرار از گرما و حال آمدن جگرت هم هست.

ساده‌ترين شکل اين تفريح، آب‌تني است. حالا بستگي دارد کدام استخر را انتخاب کني که چقدر وسعت و امکانات داشته باشد، چقدر شهرت داشته باشد که فلاني و فلاني هم آن‌جا مي‌آيند، اشتراک يا ورودي‌اش چقدر است و مي‌شود اين را هم به ليست پز و پرستيژت اضافه کني يا نه؟

اما خب بازي‌هاي آبي انواع مختلفي دارند که به شنا خلاصه نمي‌شود. بعضي‌ها مي‌روند اسکي روي‌آب. کجا؟ درياچه مجموعه آزادي. اين ورزش/بازي فقط مختص آقايان نيست و بانوان محترم هم مي‌توانند از آن لذت ببرند. هرچند هميشه به ساعت‌هايي که به‌شان اختصاص داده مي‌شود اعتراض دارند و معتقدند اين‌جا هم حق خانم‌ها توسط آقايان خورده مي‌شود. «سميرا» که حدوداً بيست ساله است و تازه راه افتاده، مي‌گويد: «تايم خانم‌ها کله ظهر است و اين ساعت از گرما نمي‌شود از خانه بيرون آمد. عوضش پسرها عصر که هوا بهتر است مي‌آيند و کلي حال مي‌کنند!»

از جمله دختراني که در سال‌هاي اخير پاي ثابت اسکي روي‌آب بودند، بايد به «سميه کوهي» (قهرمان پاراگلايدر) و يک راننده رالي به نام «زهره وطنخواه» اشاره کرد.

جدا از چند رشته آبي ديگر مثل قايق‌بادي تک‌نفره، بايد به غواصي اشاره کرد که جزو تفريحات پرخرج است. اين يکي را فقط در جزيره کيش مي‌شود انجام داد و اين يعني مخارج علاقه‌مندان به بازديد از دنياي زير دريا، دوبل و بلکه سوبل است! چندوقت يک‌بار مي‌شنويم که غواصي براي خانم‌ها ممنوع شده و بعد باز آگهي کلاس‌هاي آموزشي‌اش در مطبوعات ديده مي‌شود.

بي‌خيال آب که بشويم، به آسمان مي‌رسيم. باشگاه‌هاي هوانوردي در فصل تابستان رونق خاصي دارند. پرواز با هواپيماي يک موتوره، دو موتوره و حتي بدون موتور خيلي دل‌انگيز است. اما اگر بودجه شما با هزينه تفريحات سالم و هيجان‌انگيز موارد قبلي نخوانده، توصيه مي‌کنيم اصلاً زحمت تلفن کردن و پرسيدن مخارج اين يکي را به خود ندهيد. احتمال توي ذوق خوردن‌تان مي‌رود و به همين دليل ما هم مبالغ مربوطه را افشا نمي‌کنيم!

اما اگر مي‌خواهيد يک برنامه بلند مدت داشته باشيد و براي اين کار هزينه هم مي‌کنيد، پيشنهاد ما مراجعه به سايت‌هاي پرواز در حاشيه غربي شهر است. در ارتفاعات اطراف «شهران» مي‌توانيد دختران و پسران پرنده بسياري را ببينيد که با چيزي نزديک به دو ميليون تومان براي خودشان چتري خريده‌اند و مشغول پرواز هستند. خب، اين هم يک جور دل‌مشغولي تابستاني است ديگر.

 پائين شهر:

چي وقتت را مي‌گيرد؟

گفتيم که استخر انواعي دارد. نوع ارزان‌ترش هم هست. شلوغ است، کثيف است، جوري که انگار داريد در يک چشمه دلستر پر کف (که شايد همان مزه را هم بدهد) شنا مي‌کنيد! ولي استخر است ديگر. زياد غر بزنيد ارجاع‌تان مي‌دهيم به بچه‌هايي که دست‌شان به همين هم نمي‌رسد و با تنبان و تنکه‌هاي مامان‌دوز در نزديک‌ترين جوي اطراف محل سکونت‌شان آب‌بازي مي‌کنند. حوضچه‌هاي ميدان‌ها يا سرچشمه موتورآب‌ها اصلي‌ترين پاتوق اين بچه‌هاست و کانال‌ها و جوهاي بزرگ هم ايضاً.

از ورزش‌هاي هوايي گفتيم و کيف پريدن. اما براي آن‌هايي که وسع‌شان نمي‌رسد آن شکلي پول خرج کنند، تنها پيوند با آسمان به وسيله بادبادک‌هاي دست‌ساز است و بس. قديم‌ها بيش‌تر بود و حالا کم‌تر، ولي هنوز هستند کساني که ظهرهاي گرم تابستان با چند برگ کاغذ و دو تکه حصير و يک سير سريش و گلوله‌اي نخ، طياره‌اي خيالي درست مي‌کنند که گرچه نمي‌شود سوارش شد ولي هوا کردنش به اندازه يک پرواز واقعي به آدم حال مي‌دهد. بعضي جمعه‌هاي تابستان هم در پارک‌هاي بزرگي مثل طالقاني (داووديه) مسابقات خانوادگي بادبادک‌بازي برپا مي‌شود.

يکي ديگر از تفريحات تابستاني کم‌خرج و پر طرفدار، همان فوتبال خياباني و به قول خودمان «گل کوچک» است؛ که از کلاسيک‌ترين نمادهاي فصل تابستان است. با يک توپ پلاستيکي دورو، يک جفت دروازه فلزي يا حتي چند تا آجر، مي‌شود تا نيمه‌هاي شب بازي کرد و رو کم کرد و خوش بود و اصلاً نفهميد که کي شب شده.

يادش به خير، قديم‌ها - که خيلي هم دور نيست- فوتبال‌دستي هم بود. دخترها منچ و مارپله بازي مي‌کردند و پسرها دور بساط فوتبال‌دستي غوغا راه مي‌انداختند. حالا جاي آن بازي‌هاي زيبا را ويدئوگيم‌هاي لعنتي گرفته‌اند که مديرهنري مجله ما هم اسير يکي از انواع جيبي آن‌هاست! پرطرفدارترين‌شان هم بازي‌هاي موسوم به فيفا هستند که همان فوتبال کامپيوتري است. ولي کلاً تنوع بازي‌هاي رايانه‌اي چنان وحشتناک است که ديگر منچ و دومينو و دبلنا را به فراموشگاه تاريخ پيوند داده.

اين روزها بازي‌هاي کامپيوتري در همه خانه‌ها پيدا مي‌شوند؛ بالاي شهر- پايين شهر هم ندارد. حتي نخواهي هم هستند؛ از آبشن‌هاي تلويزيون گرفته تا در رايانه شخصي و موبايل و... همه جا هستند و طبيعتاً بخشي از وقت همه ما را پر مي‌کنند (مي‌گيرند).

کلاً که نگاه کني مي‌بيني غير از آن موارد‌هاي‌کلاس که ذکر شد (هوانوردي، ‌غواصي و...)، اغلب تفريحات ديگر بين بچه‌مايه‌دارها و معمولي‌ها مشترک است. البته با کمي تفاوت در کيفيت و کلي اختلاف در قيمت‌شان. اگر آنجا بيليارد و گيم‌نت هست، اين‌طرف هم هست. در گوشي‌بازي و به رخ کشيدن موبايل هم بالا و پايين ندارد؛ همه يک‌سان‌اند.

بالاي شهر:

تفريحات خاکستري

ماشين گران‌قيمت را ترجيح مي‌دهد. شکي در اين موضوع نيست. بعد از ظهر گرم تابستان گذشته و عصر دارد از راه مي‌رسد. سوار ماشين مي‌شود و کوچه پس‌کوچه‌ها را رد مي‌کند. بايد به خيابان اصلي برسد تا تفريح هر روزه شروع شود. خيابان تميز است و برج‌هاي بلند خودنمايي مي‌کنند. ماشين او و ديگران باندهايي دارند که باهم در رقابتند؛ جدي جدي.

حالا داخل بزرگراه است. مي‌پيچد. لايي مي‌کشد و ويراژ مي‌دهد. هوا، هواي گرم تابستان است و اين ميان کورس گذاشتن ماشين‌ها با هم‌ديگر، تفريح سالم اما گران‌قيمتي است؛ يک تفريح دم دستي!

هوا، هواي گرم تابستان است و عصرهاي کسل کننده‌اش. کسل کننده بودن عصر را بايد جوري برطرف کرد. پس مسابقه مي‌گذارد، آن هم با ماشين قشنگي که زير پا درد. چقدر خوشحال مي‌شود وقتي مي‌بيند بهتر از سايرين مي‌تواند لايي بکشد. عصر اين طوري کوتاه‌تر خواهد شد.

***

ساز را برداشته. سوار همان دست ماشين‌هايي مي‌شود که براي ويراژ دادن جان مي‌دهند. خيابان‌ها هم همان است. مي‌رود کلاس موزيک. اما کلاسي که مرتب، وقت استاد بين چند دانش‌آموز تقسيم شود و او هم يکي باشد مثل بقيه؛ اينجا چندان معنا ندارد.

استاد منتظر اوست. منتظر برقراري کلاس خصوصي با قيمتي که خيلي‌ها نمي‌توانند چندان راحت قبول کنند، اما براي او عادي است. ساعتي پنجاه‌هزار تومان، براي سازي مثل پيانو.

راستي براي تبحر پيدا کردن در هر ساز، بايد آن را داشته باشي و مرتب تمرين کني. پيانو چقدر قيمت دارد؟ از هشتصد هزار تومان شروع مي‌شود و تا چند ميليون مي‌رسد. چند ميليون؟ پنج ميليون.

***

روي زين اسب نشسته باشي و پا در رکاب، چه حس خوبي پيدا مي‌کني. نسيم ملايم هم که به صورتت بخورد ديگر انگار دنيا زير پايت است. بعضي وقت‌ها فکر مي‌کني چه خوب بود اگر اين حس خوشايند تا هميشه ادامه پيدا مي‌کرد و حتي آن‌قدر خسته نمي‌شدي که اسب دوست داشتني‌ات را به دست مسئول اصطبل بسپاري.

اين لحظات را حس کرده‌اي؟ من که حس نکرده‌ام؛ اما به مدد قوه تخيل از آن بهره‌مند مي‌شوم! براي من که نمي‌توانم اسب و باغ و اصطبل شخصي داشته باشم، قوه تخيل کفايت مي‌کند يا نه به آن راضي مي‌شوم.

اسب و اسب‌سواري را مي‌گذارم براي آن‌ها که منطقه زندگي‌شان با من متفاوت است. تابستان فرصت خوبي است براي سر زدن دوباره به اصطبل و اسب گران‌قيمتي که دوستش داري.

 پايين شهر:

اين سه ماه لعنتي

کنار خيابان يا کوچه فرعي ايستاده و سيني را گذاشته جلوي چشمانش و اطراف را نگاه مي‌کند. منتظر عابري است که رد شود و از او ليواني شربت بخرد تا در اين گرماي تابستان براي دقايقي حس خوشايند خنکي را حس کند. هر از گاهي کسي رد مي‌شود و او مشتري پيدا مي‌کند. کودک کار نيست اما تابستان‌ها کار مي‌کند؛ مثل خيلي‌هاي ديگر.

***

کنار کوره ايستاده. در گرماي تابستان و انگار ديگر گرما را حس نمي‌کند. به دستمزد امروز فکر مي‌کند و گرما به دست فراموشي سپرده مي‌شود. دستمزد چقدر است؟ چه تفاوتي مي‌کند؟ مهم اين است که دستمزدي هست. دستمزدي باشد.

ايستاده کنار دستگاه تراشکاري، يا نه چوب‌بري. هرجا که کارگري ساده بخواهد و فردي با سن و سال او را به شاگردي قبول کند. فردي که گارگري ساده خواهد بود با دستمزدي پائين و بدون انتظار حق و حقوق؛ چون تنها سه ماه دراين کارگاه کار مي‌کند. سه ماهي که گرما بيداد مي‌کند.

***

شکل لباس‌هايش را عوض مي‌کند. ازدوستانش لباس به عاريه مي‌گيرد و کسي چه مي‌داند شايد دليلي گنگ براي دوستش مي‌آورد و براي چندمين بار به او مي‌گويد که به عروسي دعوت شده است. هر آنچه که مي‌تواند خودش را تغيير مي‌دهد. مدل موها، کفش‌ها و تي‌شرت و شلوار. راهش سابق‌ترها مسير دوري بود و حالا به مدد وسائل حمل و نقل عمومي نزديک شده و کم هزينه. مسير کجاست؟ راه بي‌برگشت نيست. مي‌رود به همان محلات تميز با برج‌هاي سر به فلک کشيده. ميان خانه‌هاي شيک و محلات تميز چرخي مي‌زند و حس مي‌کند چقدر روحيه‌اش تغيير کرده. انگار آمده پارک يا در ميان جنگل‌هاي شمال قدم مي‌زند. حالا مي‌تواند خودش را جاي آن‌ها که اين‌جا زندگي مي‌کنند بگذارد و عجيب لذت ببرد.

***

دنيا چقدر تغيير کرده. آن‌چه در تصورش نمي‌گنجيده حالا به راحتي بدست مي‌آورد. مراحل موفقيت چقدر به سرعت طي مي‌شود! او چه راحت در اين دنيا که مي‌داند مجازي است و جاي واقعيت را گرفته، پا گذاشته است. غول اين مرحله را هم کشته، هواپيما از اين مرحله رد شده يا نه تيم مورد علاقه‌اش با گل‌هاي فراواني که بازيکن مورد علاقه‌اش زده، برنده شده است. براي يک ساعت نشستن در اين گيم‌نت آن‌قدرها پولي نداده، اما لذتي که از به دست آوردن اين همه موفقيت دارد را به راحتي نمي‌تواند توصيف کند. دقايق سريع مي‌گذرند و او دوست ندارد اين دقايق طي شوند؛ اما چاره چيست؟ زمان که به خواست او نمي‌گذرد

 

 به قلم زهرا بیگدلی

چگونه عادات و فرهنگ ها شکل می گیرند

تا حالا دقت کردید که مردم خیلی از مواقع بدون اینکه متوجه باشند و یا بدونند چرا ، یک کاری رو انجام می دهند ، فقط به صرف اینکه دیگران اون رو انجام می دهند بقیه هم اون کا رو تکرار می کنند و وقتی ازشون بپرسید چرا ؟ این پاسخ رو می شنوید: " من نمی دونم ! این اتفاقی است که در اطرافمان می افتد".

خوب اگر می خواهید دلیل علمی این قضیه رو بدونید مطلب زیر رو بخوانید:

 

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.

هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند.

پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.

اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.

سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.

آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه  با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان می‌رفت را كتك می‌زدند.

اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان می‌رود را كتك می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این خواهد بود :

" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است كه اطرافمان می‌ افتد! "

این جواب به نظر شما  در جامعه امروزی ما آشنا نمی‌آید ؟ !