تابستان خود را چگونه ميگذرانيم؟
اول از همه بگوييم كه اين مقايسه بالاي شهر – پايينشهر، معنياش اين نيست كه ستون اول فقط خاص بچههاي بالا باشد و ستون دوم مخصوص بچههاي پايين. نه، منظور بيشتر هزينهاي است كه هر كس براي تفريح يا وقتگذراني و... در فصل تابستان ميكند. پس كسي به خودش نگيرد لطفا. بعضي چيزها هم بالا و پايين ندارد و بين بچههاي هر دو گروه مشترك است. از اين موارد در هر دو ستون فراوان پيدا ميكنيد.
بالاي شهر:
آبآلبالو رو نمک بزن، زير کولر!
دوست داري تابستان هم پرتقال بخوري؟ بله، تابستان هم ممکن است هوس پرتقال بکني. براي تو خريدنش راحت است. کيلويي چند؟ چه تفاوتي دارد؟ خريدن پرتقال براي تو راحت است، مثل آب خوردن. آن هم وسط تابستان و بدون در نظر گرفتن قيمت. آناناس؟ از کنار اين ميوه هم بيتفاوت نميگذري. اگر ميلات بکشد آناناس هم ميخري. تابستان است و فصل ميوههايي که تنها بعضي قدرت خريدش را دارند.
اينجا محلهاي قديمي نيست. خانهها نوساز است و خانه تو هم شايد در يکي از همين برجها باشد، يا يکي از خانههاي ويلايي باصفا. آبزرشک براي تو و کلاً اهالي اين منطقه از شهر نيست؛ به قول معروف: با اين نوشيدني سنتي حال نميکني! آبزرشک - که چندان هم طبيعي نيست- مشتريهاي خاص خودش را دارد، در محلههايي که براي تو بيگانه است. حالا که تابستان است و نوشيدني خنک و ترش ميچسبد آبانار چه خوشمزه خواهد بود. يا از آن بهتر: آبآلبالو، نمک بزني، زير کولر گازي هم بنشيني و با کنترل شبکههاي ماهواره را بالا و پايين کني!
از کنار بستنيفروشي ميگذري. تو در اينجا توقف نميکني که دلت با يخمکي شاد شود. معجون هست و تو در اين گرماي آزاردهنده، مشتري دائمي آن هستي. البته تنها معجون نيست؛ چند سالي است که بستنيهاي جديدتري به ليست خوراکيهاي پرطرفدار اين نقطه از شهر اضافه شده.
ني را داخل ليوان آيسپک فرو ميکني و گرما انگار از گوشهايت ميزند بيرون، فرار ميکند! بستنيهاي ويتامينه هم مزه خاص خودشان را دارند که تو از آن چشيدهاي؛ خوب و سير...
پايين شهر:
همان هميشگيها
بستني که دست عابرها ميبيني ديگر شک نکن که تابستان رسيده است. چه تو دوست داشته باشي و چه از گرما فراري باشي، بستني نماد اصلي تابستان و گرماست.
کنار باغچه مينشستند و کاهو را ميزدند در کاسه سکنجبين و واي که چه خوراکي لذيذي بود. حالا باغچه نيست يا کمتر ديده ميشود. مينشينند در همان آپارتمان اجارهاي و کاهو را با سکنجبين ميخورند. سکنجبين هم تابستان را به ياد ميآورد، هرچند از نوع مارکدار مغازهاي!
تابستان که ميشود مغازهاش رنگ تازه به خود ميگيرد. همين مغازه قديمي که سالهاست در محلهاي قديمي داير است. تابستان که ميشود هنوز و بعد از سالها خاکشير طرفدار پيدا ميکند. از قديميها شنيدهاند که خاکشير «سرد» است، تابستان هزار فايده دارد و اين فايده را حالا احساس ميکنند.
اين مغازه شربت آبليمو هم ميفروشد و احساس بوي آبليموي تازه در ظهر يا نه عصر تابستان، چه دلپذير است براي صاحب مغازه قديمي و مشتريان. گرما که ميآيد عرقيات هم همراه آن ميآيد. عرقيات و آبميوهها. از کنار مغازههاي مختلف که ميگذري اگر عرقيات نباشد مطمئناً آبميوهفروشي خواهد بود. آبزرشک عجيب طرفدار پيدا ميکند و جز بستني که زياد اينجا ميبيني يخمک است و آلاسکا. ميتواني کنار خيابان بايستي و فالوده هم بخوري. فالوده شيرازي.
ناهار يا عصر ميشود آبدوغخيار خورد. خوراک سنتي! همان که سالها پيش - کودک که بوديم- در گرماي تابستان ميخورديم و حالا هم از خوردنش سرمست ميشويم، البته اگر باشد.
و بعد قليان را چاق ميکند براي عصر. ميداند که سرما است و قلياني که ميچسبد. اما تابستان ميتواند در فضاي باز قليان بکشد و اين قليان کشيدن هم لذت خاص خودش را دارد. قليان را چاق ميکند تا دوباره به خاطرش بيايد تابستان است و او بوي تنباکويي که ميداند اصل هم نيست را چقدر دوست دارد.
بالاي شهر:
با کل شهر بايباي کنيد
در ضلع شمالي شهر تهران پاتوقهاي فراواني وجود دارد که نه وروديه سنگيني دارند (اگر داشته باشند) و نه براي قشر خاصي شناخته شده است که به قول معروف فقط خاص از ما بهتران باشند. اين پاتوقها در چهار فصل سال هوادار دارند، اما تابستان که ميشود ديگر همه در شبهاي گرم اين فصل اولين و بهترين انتخاب به نظرشان همين جاهاست: اوين، درکه، پارک جمشيديه، توچال و در راس همه اينها: سربند و دربند.
اما ميگويند در اين پاتوقها يا به عبارت بهتر «تفرجگاهها»؛ حتي نفس کشيدن هم خرج دارد! دقت کنيد که از همين پايين که قصد داريد اتولتان را پارک کنيد يک دسته جوان تريپ داغان به سمتتان هجوم ميآورند و اينقدر به شما فرمان ميدهند که نزديک است قاطي کرده و به سمت دره کوچک روبهرو گاز بدهيد. اينها البته محض رضاي خدا اينجا نايستادهاند و دلشان براي من و شما که از گرما فرار کردهايم نسوخته. انگار که داريد در املاک پدري ايشان پارک ميکنيد، بايد سبيل نداشته اين کارمندان غيررسمي را چرب کنيد، والا نميگذارند که توقف کنيد و کاسبيشان مختل شود. اگر هم پارک کنيد، هرچه ديديد از چشم خودتان ديديد. يعني ماشين سالم را ميگذاريد و بعد با لاشه خطخطي و پنچرش مواجه ميشويد.
براي بروبچ بالا اين چيزها خيالي نيست. براي اين دوستان زور ندارد که دست کنند و يک اسکناس درشت کف دست اين گردنهگيران بگذارند. از خود اينجا تا نوک قله هم که برويد مدام با کساني مواجه ميشويد که بهتان بفرما ميزنند و دود کباب سمتتان باد ميزنند تا اگر گرسنه هم نباشيد، دلضعفه بگيريد. کلکشان هم اين است که يک تکه دمبهاي، آشغالگوشتي، چيزي روي ذغال ميگذارند تا بوي کباب بلند شود. معمولاً در منوي رستورانهاي اين نواحي با افتخار قيمتهاي سرسامآور غذاها نوشته شده؛ شايد براي اولتيماتوم و اتمامحجت!
کمتر کسي است که نداند قيمتهاي غيرواقعي اين غذاخانهها چهقدر بالاست و ضمناً کيفيتشان هم که ديگر نگو. بنابراين اگر از قشر مرفهان بيدرد... ببخشيد، از قشر محترم بچهمايهدار تشريف داريد، هرجا عشقتان کشيد و نفس مبارک در سربالايي بند آمد، بيمعطلي برويد تو و سفارش بدهيد. بعد هم آمديد بيرون کمي آبليمو بالا بکشيد تا رودل نکنيد. قدم زدن برايتان خيلي خوب است. از دکههاي پايين هم ميتوانيد از اين آلو ترشها و لواشک و هلههولههاي خوشرنگ بخريد که توي کاسه که نه، توي انگشتانهاي ريختهاند و همسنگ طلا- جواهر قيمت دارند.
به وقتش تلهکابين چه صفايي دارد. آن بالا خنک، آدم حال ميآيدها! از همان بالا ميتوانيد براي تمام شهر دست تکان بدهيد؛ چه براي آدمهاي قد مورچه زير پايتان و چه براي آدمهاي بيخبر از شما که کيلومترها دورتر دارند بادبزن ميگردانند و از گرما نزديک است هلاک شوند؛ آن دورها، آن ته...
پايين شهر:
با نوشابه و نان اضافه لطفاً!
گفتيم که ورود براي عموم آزاد است. همه ميتوانند بيايند، اما خب يک عده ميآيند براي تفرج و فقط تماشا. اگر همت کنند و فقط به ساندويچي فري و خوردن غذا در پيادهروي چرب و کثيف خيابان نيلوفر اکتفا نکنند، اينجا هم ميآيند. اما آيا قدرت خريد دارند؟ حالا يک شب که هزار شب نميشود. تازه نميشود که آدم شرمنده شکماش بشود. اگر با دوستي، دوست محترمي، دوست خيليخيلي محترمي رفته باشي که ديگر عمراً نميشود خشک رفت و خالي برگشت. پس اگر به اين مکانها پا ميگذاريد، بايد پي پياده شدن دستکم 40 هزار تومان ناقابل را به تن بماليد. اين کف و کمترين مبلغي است که امکانش بود، جان شما کمتر راه ندارد! ميدانيد فقط يک کاسه باقاليپخته يا همين آلوهاي به ضرب اسيد ترش شده، چند است؟
پس سعي کنيد حدالامکان از اين مکانها دوري کنيد. اصلاً برويد يکي از همان پاتوقهاي معروف سطح شهر، همان فري يا دهها شکمکده معروف ديگر و خوشحال باشيد که رفتيد تفريح. اما باز حواستان باشد که چه سفارش ميدهيد. سوپراستار و جامجم و اينها هم هستند، خب چرا سراغ نايب و اينها ميرويد؟
راستي خودمانيم، چرا تفريح غالب ما شده شکم؟ چرا تمام پاتوقهاي تهرانيجماعت جوري به خوراک و خوردن مرتبط است؟ خب البته که در تمام دنيا «خوردن» يکي از تفريحات مهم به حساب ميآيد؛ اما چرا ما فقط به همين توجه داريم؟ شايد بگوييد خب ديگر چه انتخابي ميماند؟ اين هم حرفي است، اما به اين فکر کنيد که ميتوانيد برويد سينما، تئاتر. بله، ميدانيم اينها که تفريح شب تابستان نميشود. اما به هرحال خيلي هم بد نيست.
يک «سرچ پيشرفته» کنيد، ببينيد ديگر چه گزينههايي وجود دارد... لامصب هرچه به ذهن ميرسد باز به شکم وصل است. البته سفر و تور و اين برنامهها هم فکر بدي نيست. لااقل آدم چند روزي ميتواند بزند به کوه و دشت، يا با يک شهر و مردم تازه آشنا شود. اين هم مسلماً خرج دارد ولي ميشود هزينهها را تا جايي که جا دارد پايين آورد. تابستان فصل چادر و خوابيدن در فضاي آزاد است. نکات ايمني را در نظر بگيريد و بزنيد به جاده، به طبيعت.
ضمناً اگر دلتان ميخواهد برويد کيش، از تخفيفهاي فصل گرما و جشنواره تابستاني استفاده کنيد. حتماً امسال باز هم کنسرتهاي شبانه و برنامههاي شاد در اين جزيره برپاست. قشم هم با جنگل ابر هست. الان که همه از گرما فرارياند، از فرصت استفاده کنيد و برويد در سواحل زيباي خليجفارس خوش باشيد. وقتي برويد متوجه ميشويد که آنچنان هم آنطرفها خلوت نيست و خيليهاي ديگر مثل شما براي گرفتن تخفيف آمدهاند.
بالاي شهر:
آب و آسمان مال تو
تابستان فصل ورزشها و بهتر بگوييم «تفريحات» آبي است. يعني اگر در زمستان اسکي توي بورس است، در بهار سفر و گشتوگذار، و پاييز هم بازيهاي سالني؛ در تعطيلات تابستان هيچ چيز مثل آب به آدم حال نميدهد. وقت که تا دلت بخواهد داري، راهي براي فرار از گرما و حال آمدن جگرت هم هست.
سادهترين شکل اين تفريح، آبتني است. حالا بستگي دارد کدام استخر را انتخاب کني که چقدر وسعت و امکانات داشته باشد، چقدر شهرت داشته باشد که فلاني و فلاني هم آنجا ميآيند، اشتراک يا ورودياش چقدر است و ميشود اين را هم به ليست پز و پرستيژت اضافه کني يا نه؟
اما خب بازيهاي آبي انواع مختلفي دارند که به شنا خلاصه نميشود. بعضيها ميروند اسکي رويآب. کجا؟ درياچه مجموعه آزادي. اين ورزش/بازي فقط مختص آقايان نيست و بانوان محترم هم ميتوانند از آن لذت ببرند. هرچند هميشه به ساعتهايي که بهشان اختصاص داده ميشود اعتراض دارند و معتقدند اينجا هم حق خانمها توسط آقايان خورده ميشود. «سميرا» که حدوداً بيست ساله است و تازه راه افتاده، ميگويد: «تايم خانمها کله ظهر است و اين ساعت از گرما نميشود از خانه بيرون آمد. عوضش پسرها عصر که هوا بهتر است ميآيند و کلي حال ميکنند!»
از جمله دختراني که در سالهاي اخير پاي ثابت اسکي رويآب بودند، بايد به «سميه کوهي» (قهرمان پاراگلايدر) و يک راننده رالي به نام «زهره وطنخواه» اشاره کرد.
جدا از چند رشته آبي ديگر مثل قايقبادي تکنفره، بايد به غواصي اشاره کرد که جزو تفريحات پرخرج است. اين يکي را فقط در جزيره کيش ميشود انجام داد و اين يعني مخارج علاقهمندان به بازديد از دنياي زير دريا، دوبل و بلکه سوبل است! چندوقت يکبار ميشنويم که غواصي براي خانمها ممنوع شده و بعد باز آگهي کلاسهاي آموزشياش در مطبوعات ديده ميشود.
بيخيال آب که بشويم، به آسمان ميرسيم. باشگاههاي هوانوردي در فصل تابستان رونق خاصي دارند. پرواز با هواپيماي يک موتوره، دو موتوره و حتي بدون موتور خيلي دلانگيز است. اما اگر بودجه شما با هزينه تفريحات سالم و هيجانانگيز موارد قبلي نخوانده، توصيه ميکنيم اصلاً زحمت تلفن کردن و پرسيدن مخارج اين يکي را به خود ندهيد. احتمال توي ذوق خوردنتان ميرود و به همين دليل ما هم مبالغ مربوطه را افشا نميکنيم!
اما اگر ميخواهيد يک برنامه بلند مدت داشته باشيد و براي اين کار هزينه هم ميکنيد، پيشنهاد ما مراجعه به سايتهاي پرواز در حاشيه غربي شهر است. در ارتفاعات اطراف «شهران» ميتوانيد دختران و پسران پرنده بسياري را ببينيد که با چيزي نزديک به دو ميليون تومان براي خودشان چتري خريدهاند و مشغول پرواز هستند. خب، اين هم يک جور دلمشغولي تابستاني است ديگر.
پائين شهر:
چي وقتت را ميگيرد؟
گفتيم که استخر انواعي دارد. نوع ارزانترش هم هست. شلوغ است، کثيف است، جوري که انگار داريد در يک چشمه دلستر پر کف (که شايد همان مزه را هم بدهد) شنا ميکنيد! ولي استخر است ديگر. زياد غر بزنيد ارجاعتان ميدهيم به بچههايي که دستشان به همين هم نميرسد و با تنبان و تنکههاي ماماندوز در نزديکترين جوي اطراف محل سکونتشان آببازي ميکنند. حوضچههاي ميدانها يا سرچشمه موتورآبها اصليترين پاتوق اين بچههاست و کانالها و جوهاي بزرگ هم ايضاً.
از ورزشهاي هوايي گفتيم و کيف پريدن. اما براي آنهايي که وسعشان نميرسد آن شکلي پول خرج کنند، تنها پيوند با آسمان به وسيله بادبادکهاي دستساز است و بس. قديمها بيشتر بود و حالا کمتر، ولي هنوز هستند کساني که ظهرهاي گرم تابستان با چند برگ کاغذ و دو تکه حصير و يک سير سريش و گلولهاي نخ، طيارهاي خيالي درست ميکنند که گرچه نميشود سوارش شد ولي هوا کردنش به اندازه يک پرواز واقعي به آدم حال ميدهد. بعضي جمعههاي تابستان هم در پارکهاي بزرگي مثل طالقاني (داووديه) مسابقات خانوادگي بادبادکبازي برپا ميشود.
يکي ديگر از تفريحات تابستاني کمخرج و پر طرفدار، همان فوتبال خياباني و به قول خودمان «گل کوچک» است؛ که از کلاسيکترين نمادهاي فصل تابستان است. با يک توپ پلاستيکي دورو، يک جفت دروازه فلزي يا حتي چند تا آجر، ميشود تا نيمههاي شب بازي کرد و رو کم کرد و خوش بود و اصلاً نفهميد که کي شب شده.
يادش به خير، قديمها - که خيلي هم دور نيست- فوتبالدستي هم بود. دخترها منچ و مارپله بازي ميکردند و پسرها دور بساط فوتبالدستي غوغا راه ميانداختند. حالا جاي آن بازيهاي زيبا را ويدئوگيمهاي لعنتي گرفتهاند که مديرهنري مجله ما هم اسير يکي از انواع جيبي آنهاست! پرطرفدارترينشان هم بازيهاي موسوم به فيفا هستند که همان فوتبال کامپيوتري است. ولي کلاً تنوع بازيهاي رايانهاي چنان وحشتناک است که ديگر منچ و دومينو و دبلنا را به فراموشگاه تاريخ پيوند داده.
اين روزها بازيهاي کامپيوتري در همه خانهها پيدا ميشوند؛ بالاي شهر- پايين شهر هم ندارد. حتي نخواهي هم هستند؛ از آبشنهاي تلويزيون گرفته تا در رايانه شخصي و موبايل و... همه جا هستند و طبيعتاً بخشي از وقت همه ما را پر ميکنند (ميگيرند).
کلاً که نگاه کني ميبيني غير از آن مواردهايکلاس که ذکر شد (هوانوردي، غواصي و...)، اغلب تفريحات ديگر بين بچهمايهدارها و معموليها مشترک است. البته با کمي تفاوت در کيفيت و کلي اختلاف در قيمتشان. اگر آنجا بيليارد و گيمنت هست، اينطرف هم هست. در گوشيبازي و به رخ کشيدن موبايل هم بالا و پايين ندارد؛ همه يکساناند.
بالاي شهر:
تفريحات خاکستري
ماشين گرانقيمت را ترجيح ميدهد. شکي در اين موضوع نيست. بعد از ظهر گرم تابستان گذشته و عصر دارد از راه ميرسد. سوار ماشين ميشود و کوچه پسکوچهها را رد ميکند. بايد به خيابان اصلي برسد تا تفريح هر روزه شروع شود. خيابان تميز است و برجهاي بلند خودنمايي ميکنند. ماشين او و ديگران باندهايي دارند که باهم در رقابتند؛ جدي جدي.
حالا داخل بزرگراه است. ميپيچد. لايي ميکشد و ويراژ ميدهد. هوا، هواي گرم تابستان است و اين ميان کورس گذاشتن ماشينها با همديگر، تفريح سالم اما گرانقيمتي است؛ يک تفريح دم دستي!
هوا، هواي گرم تابستان است و عصرهاي کسل کنندهاش. کسل کننده بودن عصر را بايد جوري برطرف کرد. پس مسابقه ميگذارد، آن هم با ماشين قشنگي که زير پا درد. چقدر خوشحال ميشود وقتي ميبيند بهتر از سايرين ميتواند لايي بکشد. عصر اين طوري کوتاهتر خواهد شد.
***
ساز را برداشته. سوار همان دست ماشينهايي ميشود که براي ويراژ دادن جان ميدهند. خيابانها هم همان است. ميرود کلاس موزيک. اما کلاسي که مرتب، وقت استاد بين چند دانشآموز تقسيم شود و او هم يکي باشد مثل بقيه؛ اينجا چندان معنا ندارد.
استاد منتظر اوست. منتظر برقراري کلاس خصوصي با قيمتي که خيليها نميتوانند چندان راحت قبول کنند، اما براي او عادي است. ساعتي پنجاههزار تومان، براي سازي مثل پيانو.
راستي براي تبحر پيدا کردن در هر ساز، بايد آن را داشته باشي و مرتب تمرين کني. پيانو چقدر قيمت دارد؟ از هشتصد هزار تومان شروع ميشود و تا چند ميليون ميرسد. چند ميليون؟ پنج ميليون.
***
روي زين اسب نشسته باشي و پا در رکاب، چه حس خوبي پيدا ميکني. نسيم ملايم هم که به صورتت بخورد ديگر انگار دنيا زير پايت است. بعضي وقتها فکر ميکني چه خوب بود اگر اين حس خوشايند تا هميشه ادامه پيدا ميکرد و حتي آنقدر خسته نميشدي که اسب دوست داشتنيات را به دست مسئول اصطبل بسپاري.
اين لحظات را حس کردهاي؟ من که حس نکردهام؛ اما به مدد قوه تخيل از آن بهرهمند ميشوم! براي من که نميتوانم اسب و باغ و اصطبل شخصي داشته باشم، قوه تخيل کفايت ميکند يا نه به آن راضي ميشوم.
اسب و اسبسواري را ميگذارم براي آنها که منطقه زندگيشان با من متفاوت است. تابستان فرصت خوبي است براي سر زدن دوباره به اصطبل و اسب گرانقيمتي که دوستش داري.
پايين شهر:
اين سه ماه لعنتي
کنار خيابان يا کوچه فرعي ايستاده و سيني را گذاشته جلوي چشمانش و اطراف را نگاه ميکند. منتظر عابري است که رد شود و از او ليواني شربت بخرد تا در اين گرماي تابستان براي دقايقي حس خوشايند خنکي را حس کند. هر از گاهي کسي رد ميشود و او مشتري پيدا ميکند. کودک کار نيست اما تابستانها کار ميکند؛ مثل خيليهاي ديگر.
***
کنار کوره ايستاده. در گرماي تابستان و انگار ديگر گرما را حس نميکند. به دستمزد امروز فکر ميکند و گرما به دست فراموشي سپرده ميشود. دستمزد چقدر است؟ چه تفاوتي ميکند؟ مهم اين است که دستمزدي هست. دستمزدي باشد.
ايستاده کنار دستگاه تراشکاري، يا نه چوببري. هرجا که کارگري ساده بخواهد و فردي با سن و سال او را به شاگردي قبول کند. فردي که گارگري ساده خواهد بود با دستمزدي پائين و بدون انتظار حق و حقوق؛ چون تنها سه ماه دراين کارگاه کار ميکند. سه ماهي که گرما بيداد ميکند.
***
شکل لباسهايش را عوض ميکند. ازدوستانش لباس به عاريه ميگيرد و کسي چه ميداند شايد دليلي گنگ براي دوستش ميآورد و براي چندمين بار به او ميگويد که به عروسي دعوت شده است. هر آنچه که ميتواند خودش را تغيير ميدهد. مدل موها، کفشها و تيشرت و شلوار. راهش سابقترها مسير دوري بود و حالا به مدد وسائل حمل و نقل عمومي نزديک شده و کم هزينه. مسير کجاست؟ راه بيبرگشت نيست. ميرود به همان محلات تميز با برجهاي سر به فلک کشيده. ميان خانههاي شيک و محلات تميز چرخي ميزند و حس ميکند چقدر روحيهاش تغيير کرده. انگار آمده پارک يا در ميان جنگلهاي شمال قدم ميزند. حالا ميتواند خودش را جاي آنها که اينجا زندگي ميکنند بگذارد و عجيب لذت ببرد.
***
دنيا چقدر تغيير کرده. آنچه در تصورش نميگنجيده حالا به راحتي بدست ميآورد. مراحل موفقيت چقدر به سرعت طي ميشود! او چه راحت در اين دنيا که ميداند مجازي است و جاي واقعيت را گرفته، پا گذاشته است. غول اين مرحله را هم کشته، هواپيما از اين مرحله رد شده يا نه تيم مورد علاقهاش با گلهاي فراواني که بازيکن مورد علاقهاش زده، برنده شده است. براي يک ساعت نشستن در اين گيمنت آنقدرها پولي نداده، اما لذتي که از به دست آوردن اين همه موفقيت دارد را به راحتي نميتواند توصيف کند. دقايق سريع ميگذرند و او دوست ندارد اين دقايق طي شوند؛ اما چاره چيست؟ زمان که به خواست او نميگذرد
به قلم زهرا بیگدلی